با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٥٤ - ٤ - مسلم بن عوسجه اسدى - صحابى
گويند: سپس مسلم بن عوسجه پس از دستگيرى و قتل مسلم و هانى مدتى مخفى شد.
سپس با خانوادهاش سوى حسين گريخت و در كربلا به او رسيد و جانش را فدا كرد. [١]
مسلم بن عوسجه در روز عاشورا چنان پيكارى سخت كرد كه مانند آن شنيده نشده است. او به دشمن حمله مىكرد و با شمشير آخته چنين رجز مىخواند:
اگر درباره من بپرسيد. مردىام پشمينه پوش و در ميان بنى اسد از منزلتى والا برخوردارم.
هر كس به من ستم كند از راه هدايت منحرف و به جبّار بى نياز كافر است. [٢]
هنگامى كه بر زمين افتاد، حسين (ع) بر سر بالينش رفت كه هنوز رمقى در بدن داشت.
حضرت فرمود: اى مسلم خدايت رحمت كناد و اين آيه را خواند «برخىشان درگذشتند و برخى در انتظارند و هيچ تغييرى نكردند»؛ [٣] سپس به او نزديك شد. آنگاه مسلم در پاسخ سخنان حبيب بن مظاهر- كه پيشتر گفته شد- با اشاره به امام حسين (ع) گفت:
«آرى، خدايت رحمت كناد! سفارش مىكنم با اين مرد همراه باش تا در ركابش جان بدهى!» [٤]
چون روح پاكش پرواز كرد، كنيزش فرياد برآورد: واى سرورم! واى مسلم بن عوسجه! ياران عمر كشتن وى را به يكديگر مژده مىدادند. در اين هنگام شبث بن ربعى خطاب به آنان گفت: مادر به عزايتان بنشيند! كسانتان را به دست خود مىكشيد و خود را براى ديگران زبون مىكنيد! آيا براى كشته شدن كسى چون مسلم بن عوسجه شادمانى مىكنيد؟ به آن كه سر به فرمانش سپردهام سوگند، وى را در جاهاى بزرگ بسيارى ديدهام. او را در روز سَلَق آذربايجان ديدم كه پيش از رسيدن سپاه مسلمانان، شش تن از مشركان را كشت! آيا كسى چون او از شما كشته مىشود و شما شادى مىكنيد؟! [٥]
[١] ابصار العين، ص ١٠٩.
[٢] همان، ص ١١٠.
[٣] احزاب (٣٣)، آيه ٢٣.
[٤] ر. ك: ابصار العين، ص ١٠٤ و ١١٠؛ تاريخ الطبرى، ج ٤، ص ٣٣٢- ٣٣٣.
[٥] همان، ص ١١٠- ١١١؛ و ر. ك: تاريخ الطبرى، ج ٤، ص ٣٣٣.