با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٣٣ - سخنرانى امام(ع) پيش از آغاز نبرد
انس بن مالك وجود دارند. در اين باره از آنها بپرسيد. آنان به شما خواهند گفت كه اين سخن را از رسول خدا (ص) شنيدهاند اگر در كار من شك داريد، آيا در اين هم شك مىكنيد كه من پسر دختر پيامبرتان هستم؟ به خدا سوگند در ميان مشرق و مغرب زمين، پسر دختر پيامبرى جز من نيست! واى بر شما، مرا به چه جرمى مىكشيد؟ كسى را از شما كشتهام؟
مالى را صاحب شدهام يا به كسى زخمى زدهام؟
جماعت ساكت مانده و پاسخى ندادند! آنگاه فرمود:
به خدا سوگند من نه به آنها دست ذلّت مىدهم و نه چونان بندگان از آنها مىگريزم. بندگان خدا! من از اينكه سنگبارانم كنيد به خداى خويش و خداى شما پناه مىبرم؛ و از هر متكبرى كه به روز حساب ايمان ندارد به پروردگار خود و پروردگار شما پناه مىبرم!
شمربن ذى الجوشن خطاب به وى گفت: اى حسين بن على! ايمانم تباه باد اگر بدانم كه تو چه مىگويى!
امام حسين (ع) خاموش ماند و حبيب بن مظاهر به شمر گفت: اى دشمن خدا و پيامبر به گمان من ايمانت هفتاد بار تباه است! و من گواهى مىدهم كه تو نمىدانى كه او چه مىگويد. خداوند متعال بر قلبت مهر زده است!
امام حسين (ع) فرمود:
اى برادر بنى اسد، بس است! به يقين قضاى الهى رقم خورد و قلم خشك گرديد و خداوند بر كار خويش توانا است. به خدا سوگند من به ديدار جد و پدر مادر و برادرم و گذشتگانم چنان شوقى دارم كه يعقوب به يوسف و برادرش داشت! من قتلگاهى دارم كه آن را ديدار خواهم كرد. [١]
اما سيد بن طاووس جزئيات اين سخنرانى را به گونهاى ديگر نقل كرده است گويد: راوى گويد: ياران عمر سعد ملعون سوار شدند، آنگاه امام حسين (ع) برير بن خضير را فرستاد
[١] مقتل الحسين، ج ١، ص ٢٥٦- ٣٥٨.