با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٤٩ - ٣ - حبيب بن مظاهر(مظهر) اسدى فقعسى - صحابى -(رض)
را كه در دل داشتى به كوتاه سخن ادا كردى. به خداى بى همتا سوگند كه من نيز بر همان چيزى هستم كه تو بر آنى! [١]
گويند: حبيب و مسلم (بن عوسجه) در كوفه براى حسين بيعت مىگرفتند، تا آنكه عبيداللَّه زياد به آن شهر در آمد و مردم را از گرد مسلم پراكند و يارانش را فرارى داد. در اين هنگام قبايل آن دو پنهانشان كردند و چون حسين به كربلا آمد، پنهانى نزد وى رفتند. آنان شبها راه مىرفتند و روزها مخفى مىشدند تا به او رسيدند.
ابن ابو طالب گويد: حبيب هنگام رسيدن به حسين (ع) و ديدن شمار اندك ياران و فراوانى شمار دشمنان آن حضرت گفت: در اين نزديكى قبيلهاى از بنى اسد هستند، اگر اجازه بدهيد مىروم و آنان را به يارى تو دعوت مىكنم. شايد خداوند هدايتشان كند و به وسيله آنان بليه را از تو بگرداند! امام حسين (ع) به وى اجازه فرمود. [٢]
از حادثه ياد شده چنين استفاده مىشود كه حبيب در كربلا پيش از روز ششم محرم به امام حسين پيوست. اين مطلب به روشنى در سخن خوارزمى آمده است: لشكرها شش روز گذشته از محرم نزد عمر سعد گرد آمدند. حبيب بن مظاهر چون اين را ديد نزد حسين آمد و گفت: اى فرزند رسول خدا، در نزديكى ما قبيلهاى از بنى اسد هست .... [٣]
هنگامى كه قرّة بن قيس حنظلى، از سوى عمر سعد نزد امام (ع) آمد و پيغامش را به او رساند و امام هم پاسخ او را داد، حبيب به او گفت: واى بر تو اى قرّه، كجا نزد قوم ستمكار باز مىگردى؟ اين مرد را يارى كن كه خداوند به وسيله پدرانش ما و شما را كرامت بخشيد! قرّه گفت: پاسخ امام را براى عمر سعد مىبرم و آنگاه فكر مىكنم. [٤]
حبيب در عصر روز نهم خطاب به سپاه دشمن گفت: به خدا سوگند فرداى قيامت چه بد مردمانى هستند! آنان كه با خداوند در حالى رو به رو خواهند شد كه فرزندان و ذريه پيامبرش را كشتهاند و بندگان عابد و شب زنده داران سحر خيز و ذكر خدا گويان را به قتل رساندهاند. [٥]
[١] ر. ك: تاريخ الطبرى، ج ٤، ص ٢٦٤.
[٢] اين واقعه بهطور كامل در اوائل همين فصلدوم و ذيل عنوان «حبيببنمظاهر و جمعآورى نيرو» گذشت.
[٣] مقتل الحسين، خوارزمى، ج ١، ص ٣٤٥.
[٤] تاريخ الطبرى، ج ٤، ص ٣١١.
[٥] همان، ص ٣١٦.