با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٤٨ - ٣ - حبيب بن مظاهر(مظهر) اسدى فقعسى - صحابى -(رض)
سيره نويسان گفتهاند: حبيب در كوفه سكنى گزيد و در همه جنگهاى على (ع) با او بود. وى از خاصان و حاملان علوم آن حضرت بود.
كشّى به نقل از فضيل بن زبير گويد: ميثم تمار سوار بر اسب خويش مىگذشت. حبيب بن مظاهر اسدى در محل اجتماع بنى اسد به پيشواز او رفت. آن دو آنقدر گفت و گو كردند كه گردن اسبهاشان به هم مىخورد. آنگاه حبيب گفت: گويا پير مرد طاس و شكم گنده خربزه فروشى را مىبينم كه در راه محبت دودمان پيامبرش او را به دار آويختهاند و شكم او را پاره مىكنند!
ميثم گفت: من نيز مردى سرخ روى را مىشناسم كه دو گيسو دارد؛ به يارى فرزند دختر پيامبرش مىرود و كشته مىشود و سرش را در كوفه مىگردانند!
چون از يكديگر جدا شدند اهل مجلس گفتند: درغگوتر از اين دو نديدهايم.
اهل مجلس هنوز پراكنده نشده بودند كه رشيد هجرى آمد و سراغ آن دو را گرفت. گفتند:
از اينجا رفتند و از آن دو شنيديم كه چنين و چنان مىگويند.
رشيد گفت: خداوند ميثم را رحمت كند! فراموش كرد بگويد كه بر آورنده سر حبيب صد درهم بيشتر جايزه مىدهند.
او بازگشت و مردم گفتند: به خدا سوگند، اين از آنها دروغگوتر است!
گويد: چند شبانهروزى بيش سپرى نشد كه ديديم ميثم را بر خانه عمرو بن حريث به دار آويختهاند و چون سر حبيب را كه با حسين (ع) كشته شده بود آوردند همه آنچه را كه گفته بودند به چشم ديديم! [١]
سيره نويسان گفتهاند: حبيب از كسانى بود كه با امام حسين (ع) مكاتبه كرد. [٢]
گويند: هنگامى كه مسلم بن عقيل به كوفه آمد و در خانه مختار منزل كرد و شيعيان نزد وى آمد و شد مىكردند؛ گروهى از خطيبان ميانشان به پا خاستند كه پيشاپيش آنها عابس شاكرى بود. سپس حبيب برخاست و پس از خطبه عابس به او گفت: خدايت رحمت كناد! آنچه
[١] رجال كشى، ص ٧٨، شماره ١٣٣.
[٢] ر. ك: الارشاد، ص ٢٢٤؛ اللهوف، ص ١٤؛ تاريخ الطبرى، ج ٤، ص ٢٦١.