منهج اليقين (شرح نامه امام صادق عليه السلام به شيعيان) - گلستانه، سید علاء الدین - الصفحة ٣١٢ - زوال و بى قدرى دنيا
شوق تو تبسّم كرده. و اين شعاع كه مىبينى و اين نور كه تو را فرو گرفته، از سفيدى و روشنى و صفا و پاكيزگىِ دندان اوست. آن ولىّ خدا مىگويد كه: او را رخصت بدهيد تا از مكان خود پايين آمده، نزد من آيد. پس هزار خدمتكار از كنيزان و هزار خادم از پسران، به سرعت تمام، پيش او مىروند و او را به آن رخصت، بشارت مىدهند و از خيمه خود به زير مىآيد. هفتاد حلّه طلابافت و نقرهبافت مكلّل به مرواريد و ياقوت و زِبَرجَد پوشيده و آن جامهها را از مُشك و عنبر به رنگهاى مختلف، رنگ كردهاند و مغز قلم او از زير هفتاد حلّه، نمايان است، و قدّ او هفتاد ذرع[١]، و عرض ميان شانههايش ده زرع است، و چون رخصت از ولىّ خدا مىيابد، خدمتكاران، طَبَقهاى طلا و نقره پُر از مرواريد و ياقوت و زِبَرجَد، نثار آن حور مىكنند. بعد از آن، دست در گردن يكديگر مىكنند و هيچ يك را ملالى حاصل نمىشود.
بعد از آن، حضرت امام محمّد باقر عليه السلام فرمود كه: بهشتهايى كه خداى تعالى در قرآن[٢] ياد فرموده، جنّت عَدْن و جنّة الفردوس و جنّتِ نعيم و جنّت المأواست، و خداى- عزَّ و جلَّ- را جنّات ديگر هست كه در ميان جنّات مذكوره واقع شده. و مؤمن، از باغات و جنّات، آن قدر به او مىدهند كه خواهد و آرزو داشته باشد و در آنها به هر نوع كه خواهد، تنعّم مىنمايد. و وقتى كه چيزى را خواهد، طلبيدنش به غير از آن نيست كه بگويد: «سُبْحانَكَ اللَّهُمَّ!»، و همين كه گفت، خدمتكاران، بر يكديگر پيشى گرفته، هرچه در خاطرش گذشته باشد، بى آن كه طلب كند يا بفرمايد، حاضر مىسازند، و اين، معنى قول الهى است كه مىفرمايد: «دَعْواهُمْ فِيها سُبْحانَكَ اللَّهُمَّ وَ تَحِيَّتُهُمْ فِيها سَلامٌ وَ آخِرُ دَعْواهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ»؛[٣] يعنى: طلبيدن ايشان، آن است كه بگويند: «سُبْحانَكَ اللَّهُمَّ!»؛ يعنى: منزّه مىدانم[٤] تو را- اى خداوند-؛ چنان تنزيهى كه لايق جلال و عظمت تو باشد. و تحيّتِ خدمتكاران، سلام است و گفتنِ آخر بهشتيان، آن است كه مىگويند: «الحَمْدُ للَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ».
حضرت فرمود كه: بعد از آن كه خواهش ايشان از جماع و چيزى خوردن و آشاميدن به فعل مىآيد، حمد خداى- عزَّ و جلَّ- مىكنند، بعد از آن كه فارغ مىشوند.
و امّا قول خداى- عزَّ و جلَّ- كه مىفرمايد: «أُولئِكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ»،[٥] پس مراد آن است
[١]. الف:« ذراع».