منهج اليقين (شرح نامه امام صادق عليه السلام به شيعيان) - گلستانه، سید علاء الدین - الصفحة ٢٣٧ - مذمّت بخل
سلمان به بازار آمد و مشترىاى پيدا كرده، باغ را به دوازده هزار درهم فروخت و قيمتش را پيش آن حضرت آورد. پس اعرابى را طلبيده، چهارهزار درهم به او داد و چهل درهمِ ديگر [هم] به جهت خرجى راه، عطا نمود.
خبر به سائلان مدينه رسيد و جمع شدند. يكى از انصار، خبر به حضرت فاطمه- صلوات اللَّه عليها- داد. فرمود كه: خداى تعالى، تو را اجر راهى كه آمدى، عطا كند! پس حضرت امير المؤمنين عليه السلام نشست و زر در پيش آن حضرت، ريخته بود و مردم، بر سر آن حضرت، جمع شدند و به هر كس، مُشتى از آن مىداد تا آن كه يك درهم [نيز] نماند.
پس چون به خانه آمد، حضرت فاطمه عليها السلام گفت: يابن عم! باغى كه پدرم از براى تو درخت نشانيده بود، فروختى؟ فرمود: بلى! فروختم به چيزى كه از آن، بهتر بود در دنيا و آخرت. پرسيد كه: قيمتش را چه كردى؟ فرمود: دادم به چشمى چند كه شرم مىآمد مرا پيش از آن كه از من سؤال كنند، از آن كه ايشان را به خوارىِ سؤال، ذليل سازم. حضرت فاطمه عليها السلام فرمود كه: من، گرسنهام و دو پسر من، گرسنهاند و شكّى ندارم در آن كه تو[١] هم مثل ما گرسنه هستى. آيا از آن جا يك درهم به ما نمىرسيد؟ پس كنار جامه آن حضرت را گرفت. فرمود: مرا بگذار! حضرت فاطمه عليها السلام گفت:
پدرم مىبايد ميانه من و تو در اين قصّه حكم كند. پس جبرئيل عليه السلام بر حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله نازل شد و گفت: يا محمّد! به درستى كه خداى تعالى، تو را سلام مىرساند و مىفرمايد: على بن ابى طالب را از من، سلام برسان و به فاطمه بگو كه: تو را نيست كه دست بر دستهاى او زنى.
چون حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله به خانه حضرت امير المؤمنين عليه السلام آمد و ديد كه حضرت فاطمه، جامه آن حضرت را گرفته، از سبب آن سؤال فرمود. حضرت فاطمه عليها السلام فرمود: اى پدر! باغى [را] كه شما به دست خود درختهاى آن را نشانيده بوديد، به دوازده هزار درهم فروخت و از آن، يك درهم نگاه نداشت كه چيزى خوردنى بخريم. حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود كه: جبرئيل عليه السلام مرا از جانب خداوند عالميان، سلام رسانيد و گفت: على بن ابى طالب را از جانب خداى تعالى، سلام برسان، و به من فرموده كه به تو بگويم كه: نيست تو را كه دست بر دستهاى او زنى. حضرت فاطمه عليها السلام گفت[٢]: من، طلب آمرزش از خداى- عزَّ و جلَّ- مىكنم و ديگر، هرگز چنين نخواهم كرد.
[١]. ب:« شما».