منهج اليقين (شرح نامه امام صادق عليه السلام به شيعيان) - گلستانه، سید علاء الدین - الصفحة ٢٤٣ - سخنان امام صادق عليه السلام به صوفيان
و تفريط، وسط و[١] عدل را رعايت مىكنند.
آيا نمىبينيد كه خداى تعالى در اين آيه، امر فرموده به خلافِ آنچه شما مردم را به آن دعوت مىكنيد، از آن كه ديگران را بر خود اختيار كنيد، و آنچه شما مىگوييد، آن را اسراف ناميده و در چند آيه از آيات كلام مجيد فرموده كه: «إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ»؛[٢] يعنى: «به درستى كه دوست نمىدارد خداى تعالى، اسرافكنندگان را»؟
پس خداى تعالى از اسراف و تقتير، هر دو، نهى فرموده و به ميانهروى امر فرموده. و نبايد كه آدمى، جميع آنچه دارد، بدهد و بعد از آن، از خداى تعالى طلب روزى نمايد. و خداى تعالى، دعاى او را مستجاب نكند، موافق حديثى كه از حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله وارد شده كه: چند صنف از امّت من هستند كه دعاى ايشان، مستجاب نمىشود: يكى مردى كه مادر و پدر خود را نفرين كند.
ديگر، مردى كه نفرين كند كسى را كه از او قرضى كرده و مال او را برده باشد و آن مرد، وقتى كه قرض مىداده، نوشته و گواه نگرفته باشد. ديگر، مردى كه زن خود را نفرين كند با آن كه خداى تعالى، اختيار طلاق زن را به دست او داده. ديگر، مردى كه در خانه خود نشسته باشد و دعا كند كه: «خداوندا! مرا روزى ده» و از خانه بيرون نيايد و طلب روزى نكند. پس خداى تعالى مىفرمايد كه: اى بنده من! آيا من از براى تو، راهى به جهت تحصيل روزى و حركت كردن در روى زمين به اعضا و جوارحِ صحيحه، مقرّر نساختهام؟ پس بايست كه متابعتِ امر من مىكردى تا ميانه من و خود، عذرى مىداشتى و بار بر دوش اهل خود نمىبودى. بعد از آن، اگر من مىخواستم، موافق مصلحت، تو را وسعتِ روزى مىدادم، و اگر مىخواستم، روزى را بر تو تنگ مىكردم و تو را عذرى نزد من مىبود. ديگر، مردى كه خداى تعالى، مال بسيارى به او داده باشد و آن را خرج كند. بعد از آن، مشغول دعا شود و گويد: خداوندا! مرا روزى ده. پس خداى تعالى مىفرمايد: آيا من، روزى واسع به تو ندادم؟ پس چرا ميانهروى نمىكردى، چنانچه من فرموده بودم؟ و چرا اسراف مىكردى با آن كه تو را از اسراف، نهى كردهام؟ ديگر، مردى كه نفرين بر اقاربِ خود كند و قطعِ رحِم را از خداى تعالى طلب كند.
بعد از آن فرمود كه: خداى- عزَّ و جلَّ- تعليم پيغمبرِ خود صلى الله عليه و آله فرمود كه خرج را چگونه كند، و آن، چنان بود كه روزى آن حضرت، مقدار يك اوقيّه از طلا- كه تخميناً چهل مثقال باشد-، داشت و نمىخواست كه شب در پيش او بماند. آن[٣] را تصدّق كرد. پس چون صبح شد، هيچ نداشت.
[١]. ب:-« وسط و».