فقه سیاسی - عمید زنجانی، عباسعلی - الصفحة ٢٤ - بخش اول كليات
بتواند شرايط مناسبى براى نيل پرولتاريا به قدرت سياسى فراهم كند، طبقه كارگر نبايد با چنين جنگى مخالفت كند. [١]
دكترين ماركسيسم به همان ترتيب كه خشونت را براى نيل به سوسياليزم در سطح داخلى و ملى توجيه مىكند جنگ را نيز به عنوان يك پديده طبيعى ناشى از تضاد كه توسل به آن در راه رسيدن به هدف كمونيسم كاملاً موجه و حتى ضرورى شمرده مىشود.
به عقيده ماركسيسم جنگ در حقيقت چيزى جز ادامه مبارزه طبقاتى در سطح وسيع جهانى محسوب نمى شود و تنها با پايان گرفتن استثمار انسان از انسان است كه استثمار ملتى توسط ملتى ديگر از ميان خواهد رفت.
ماركسيستها جنگهايى را كه ظاهراً هيچ نقشى براى اقتصاد در آنها ديده نمىشود چنين توجيه مىكنند كه اين نوع جنگها نيز نگهبانى بيش نيستند كه طبقات حاكم براى مشغول ساختن تودههاى مردم و منحرف كردن آنها از مبارزه اصلى به كار مىبرند.
در مورد جنگهايى كه بين كشورهاى سرمايهدارى رخ مىدهد معتقدند كه اين جنگها نيز يكى از دسايس دولتهاى بورژواست كه كارگران جهان را به جنگ عليه يكديگر وادار مىكنند.
به اعتقاد ماركسيستها هر جنگى را بايد از ديد جبر تاريخى مورد بررسى قرار داد. در طول تاريخ بشرى جنگهايى رخ داده است كه با وجود وحشىگرىها با فجايع و دردهايى كه هر جنگى الزاماً به بار مىآورد در عين حال عامل پيشرفت نوع بشر بوده است. [٢]
با وجود چنين تصريحاتى، ماركسيسم همواره در بيانيههاى تبليغاتى، خود را حامىصلح معرفى مىكند و دنيا را به صلحجويى دعوت مىنمايد و نظامهاى سرمايهدارى را جنگطلب مىشمارد.
٦. ريشههاى جنگ از ديدگاه ميثاقهاى بينالمللى
در ميثاقهاى بينالمللى بالاخص منشور ملل متحد با وجود اين كه بر تأمين صلح و امنيت جهانى و جلوگيرى از جنگ و هر نوع برخورد خشونتآميز بين دولتها بهطور مكرر تأكيد شده، اما صراحتى در مورد مسأله ريشههاى جنگ و عواملى كه صلح جهانى و امنيت
[١] . همان، ص ١١٧.
[٢] . همان.