فقه سیاسی - عمید زنجانی، عباسعلی - الصفحة ٧٩ - بنياد حقوق بين الملل اسلام
وسيله مدارك و احكامى حفظ شود، وجود ندارد [١] .
آنچه اين نويسنده حقوقدان را بر چنين اشتباهى واداشته است اين است كه به اعتقاد وى قانون ملل جديد قبل از هر چيز متضمن وجود خانوادهاى از ملل است كه از دولتها و حكومتهاى ملى و حزبى مخصوصى تشكيل شده است، و هر يك از اين دولتها و حكومتها با حفظ آزادى در وضع اجتماعى خود داراى حقوق مساوى هستند و از آنجائى كه هدف اسلام آن بود كه تمام جهان را تابع يك نظم قانونى و دينى قرار دهد و اين نظم به وسيله قدرت فائقه امام اجرا شود، لذا قانون ملل در اسلام غير از ملت اسلام هيچ ملتى را به رسميت نمىشناسد و بر اساس تئورى يك حكومت جهانى مىباشد [٢] .
طرح تئورى حكومت جهانى در اسلام هرگز فلسفه وجودى حقوق بين الملل را نفى نمىكند، بلكه آن را بعنوان يك ضرورت - همانطور كه در آغاز بحث گفته شد - تثبيت مىنمايد و مرحلهاى بودن حقوق بين الملل از ديدگاه كلى اسلام نيز به معنى موقت بودن آن كه منجر به نفى آن شود، نيست. اين خاصيت قاعده حقوقى است كه هرگاه به هدف رسيد و زمينه آن منتفى گرديد، ارزش عملى خود را از دست مىدهد و ارزش قاعده حقوقى هرگز به اين معنى نيست كه براى هميشه و در همه شرايط و زمينهها حاكم باشد.
غايت وجودى بسيارى از قواعد حقوقى رفع اختلاف و رسيدگى به تخلفات و حل و فصل دعاوى و شكايات است، بديهى است در جامعهاى كه به دليل رشد و ارتقاء مردم آن، اختلافات و تخلفات و شكاياتى وجود ندارد، خواه ناخواه قانون نيز غايت وجودى خود را از دست خواهد داد، و اين نه ايرادى بر ماهيت قانون و نه نقصى بر سيستم حقوقى به شمار خواهد آمد، بلكه خود دليلى بر پيشرفته بودن آن سيستمى است كه به چنين نتيجه عالى دست يافته، بدون آنكه از ابزار قانون و دستگاههاى اجرائى آن سود برده باشد.
درست است كه هدف نهائى اسلام تشكيل حكومت واحد جهانى بوده است و
[١] . مجيد خدورى، صلح و جنگ در اسلام، ص ٧٥
[٢] مجيد خدورى، صلح و جنگ در اسلام، ص ٧٢-٧١.