مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٤٠١ - داستان پرستاری أمیرالمؤمنین علیهالسّلام از پیرمرد یهودی در خرابه
[١]
ختم سخن با روضه مناسب.
[١]* «در بعضی از تواریخ مذکور است هنگامی که به ظهر کوفه میرسند، در خرابهای صدای نالهای را میشنوند، به سمت آن ناله حرکت میکنند میبینند پیرمردی نابینا نشسته و دائماً گریه میکند و با خود زمزمه میکند: ای کسی که هر شب به سراغ من میآمدی و مرا مورد تلطّف و ترحّم خود قرار میدادی، چه شده است که از من روی برگرداندی و دیگر به سراغ من نمیآیی؟!
امام مجتبی علیهالسّلام میفرمایند: ”ای پیرمرد چه میگویی؟“
میگوید: من هر شب در اینجا منتظر کسی بودم، میآمد و برای من نان و خرما میآورد و از احوال من تفقد مینمود.
به او میگویند: ”آیا آثار و خصوصیّاتی از او سراغ داری؟“
عرضه میدارد: خصوصیّات او این بود که هر وقت پا به این مکان میگذاشت، من از تمام در و دیوار و ذرّات و سنگریزههایی که در اینجا بود صدای تسبیح و تقدیس میشنیدم و همراه با او به تسبیح و تقدیس مشغول میشدم.
امام مجتبی علیهالسّلام او را تسلّی و تسلیت داد و فرمود که: ”ای پیرمرد او پدر ما بود که سه شب قبل به دست تیغ ظلم دار فانی را وداع گفت.“» (معلّق)