مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٢١٩ - مانع شدن عمر از آوردن کاغذ و دوات برای رسول الله
[١]
[١]* عبّاس پیوسته میگفت: مصیبت، مصیبت بزرگ همان بود که میان رسول خدا و نوشتهاش فاصله انداختند و نگذاردند که آن مکتوبی را که در نظر داشت بنویسد، و به علّت اختلاف و بلند کردن صدا در مجلس آن حضرت، مانع از این مهم شدند.
١) طبقات ابنسعد، ج ٢، ص ٢٤٢، چاپ بیروت ١٣٧٦ ه . ق.
٢ و ٣) همان مصدر، ص ٢٤٤.
٤) همان مصدر.» ـ پایان متن منقول از امام شناسی.
امام شناسی، ج ١٣، ص ١٠٦:
«میرخواند که خود سنّی مذهب است در کتاب روضَةُ الصّفا آورده است که:
امّسَلَمَة گوید که: رسول الله در حین مرض عِصابهای بر سر مبارک بسته، بر بالای منبر رفت و نخست جهت شهدای احد آمرزش طلبید. بعد از آن فرمان داد که ابواب بیوت اصحاب را که به طرف مسجد مفتوح بود مسدود گردانند الاّ درِ خانه علی، و فرمود که: ”مرا از صحبت او گریز نیست و او را از صحبت من.“
عمر گفت: یا رسول الله! مرا رخصت فرمای تا آن مقدار سوراخی بگذارم که برون آمدن تو را از خانه به مسجد از آن شکاف ببینم. حضرت تجویز این معنی نفرمود.
یکی از یاران گفت: یا رسول الله! مراد به فتح أبواب چه بود و سبب مسدود ساختن آنها چیست؟! پیغمبر فرمود که: ”نه گشادن به فرمان من بود و نه بستن.“
تا آنکه گوید:
علماء سیَر روایت کردهاند که: در زمانی که مرض رسول الله اشتداد یافت و اصحاب در حجره همایون او مجتمع بودند، فرمود که: ”دوات و صحیفه را بیاورید تا از جهت شما چیزی بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید!“ ایشان اختلاف کردند؛ بعضی گفتند که: آنچه فرموده بدان عمل باید کرد، و برخی گفتند که: آیا این سخنان مثل آن سخنانی است که در شدّت مرض گویند، یا از سر جِدّ میگوید؟! عمر گفت: درد و ألَم بر رسول الله مستولی شده و قرآن در میان ماست که ما را پسندیده است. و جمعی با عمر در این باب اتّفاق کردند، و زمرهای بر مخالفت اصرار نمودند و گفتند: آنچه فرمود حاضر باید کرد. و مهمّ به خصومت و نزاع انجامیده، در مجلس همایون اصوات مرتفع شده و اختلاف از حد اعتدال تجاوز نمود.
پس حضرت مقدّس نبوی صلّی الله علیه و آله فرمود که: ”برخیزید از پیش من که لایق نیست منازعت در حضور هیچ پیغمبری!“ و معذلک گفت: ”سه وصیّت میکنم شما را: یکی آنکه مشرکان را از جزیره عرب إخراج کنید؛ دیگر آنکه وفود عرب که نزد شما آیند، ایشان را جوایز و صِلات بدهید چنانچه من به آن جماعت میدادم.“
سلیمان این حکایت را از سعید بن جبیر روایت کرده و میگوید: نمیدانم که وصیّت سیّم را *