مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٥٩ - داستان عبدالله بن مقفع و ابن أبیالعوجاء
[١]
[١]* ”این خلایق را میبینید؟! ـ و با دست خود اشاره به محلّ طواف کرد ـ ما مِنهم أحَدٌ أُوجِبُ لَهُ اسمُ الإنسانِیَّةِ إلّا ذَلِکَ الشَّیخُ الجالِسُ (یعنی جعفرَ بنَ محمَّد علیهماالسّلام) فأمّا الباقُونَ فَرَعاعٌ و بَهائِمُ؛ یک نفر از ایشان نیست که سزاوار اسم انسانیّت باشد مگر آن شیخ نشسته (یعنی جعفر بن محمّد علیهماالسّلام) و امّا بقیه آنان مردم پست و هرزه و بهائم هستند!“
ابن أبیالعوجاء گفت: چگونه اسم انسان را تنها برای وی لازم شمردی نه برای غیرشان؟!
ابنمُقَفَّع گفت: به جهت آنکه من نزد او چیزی را دیدهام که در نزد غیر او ندیدهام.
ابن أبیالعوجاء گفت: حتماً باید آنچه را که دربارهاش گفتی به آزمایش درآوریم.
ابنمُقَفع گفت: دست از این کار بردار، زیرا که من نگرانم از آنچه در دستت داری که از تو بستاند و عقیدهات را فاسد کند!
ابن أبیالعوجاء به او گفت: این نظرّیه تو نیست، ولیکن ترسیدی از آنکه در نزد من عقیدهات بر آن مکان و منزلتی که وی را نهادی و توصیفی که از او نمودی ضعیف گردد.
ابنمُقَفَّع به او گفت: اینک که تو رأی مرا بر این مهمل پنداشتی برخیز و به سوی او برو و تا جایی که در قدرت توست سعی کن تا لغزش و خطائی در کلام از تو سر نزند، و عنانت را در مُحاجّه و استدلال رها منما تا او به تو در کلام پایبندی زند و تو را به مرامش تسلیم سازد (یا به اسلامت تو را مُلزم و منکوب کند)، و هر بضاعتی در استدلال داری به وی عرضه کن خواه به نفع تو باشد و یا به ضررت.
در این حال ابن أبیالعوجاء برخاست و من با ابنمُقَفَّع به جای خود ماندیم. ابن أبیالعوجاء که به سوی ما بازگشت گفت:
ای پسر مُقَفَّع این مرد بشر نیست، و إن کانَ فی الدُّنیا رُوحانیٌّ یَتَجَسَّدُ إذا شاءَ ظاهِرًا، و یَتَرَوَّحُ إذا شاءَ باطِنًا فَهُوَ هَذا؛ و اگر در جهان یک موجود ملکوتی روحانی وجود داشته باشد که هر وقت اراده کند، لباس جسم بپوشد و ظاهراً در کالبد و جسد درآید و هر وقت اراده کند، رُوح مجرّد گردد و باطناً در ملکوت باشد، فقط و فقط این مرد است.“
ابنمُقفّع گفت: چگونه آنطور است که میگویی؟!
ابن أبیالعوجاء گفت: من نزد وی نشستم چون احدی در آنجا غیر از من نماند، ابتداءً رو کرد به من و گفت:
”إن یَکُنِ الأمرُ عَلَی ما یَقُولُ هؤُلاءِ ـ و هُوَ عَلَی ما یَقُولُونَ ـ یَعنِی أهلَ الطَّوافِ، فَقَد سَلِمُوا و عَطِبتُم، و إن یَکُنِ الأمرُ کَما تَقُولُونَ ـ و لَیسَ کَما تَقُولُونَ ـ فَقَدِ استَوَیتُم و هُم؛ اگر امر بر طبق عقیده آن جمعیّت باشد ـ با وجودی که بر طبق عقیده آنان است ـ یعنی مردمانی که مشغول طواف کردن هستند، در آن *