مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٥٨ - داستان عبدالله بن مقفع و ابن أبیالعوجاء
|
یار بی پرده از در و دیوار |
در تجلّی است یا أُولی الابصار |
|
|
شمع جویی و آفتاب بلند |
روز بس روشن و تو در شب تار |
|
|
گر ز ظلمات خود، رهی بینی |
همه عالم مشارق الانوار |
|
|
کوروَش قائد و عصا طلبی |
بهر این راه روشن و هموار |
|
|
چشم بگشا به گلستان و ببین |
جلوۀ آب صاف در گُل وخار |
|
|
ز آب بیرنگ، صد هزاران رنگ |
لاله و گل نگر در این گلزار |
|
|
پا به راه طلب نه و از عشق |
بهر این راه توشهای بردار |
|
|
شود آسان ز عشق، کاری چند |
که بُوَد پیش عقل بس دشوار |
|
|
یار گو بالغُدُوِّ و الآصال |
یار جو بالعَشِیّ و الإبکار |
|
|
صد رهت لن ترانی ار گویند |
باز میدار دیده بر دیدار |
|
|
تا به جایی رسی که مینرسد |
پای اوهام و دیدۀ افکار |
|
|
باریابی به محفلی کآنجا |
جبرئیل امین ندارد بار[١] |
داستان عبدالله بن مقفع و ابن أبیالعوجاء
داستان عبدالله بن مقفّع و ابن أبیالعوجاء.[٢]
[١]* زند اسم کتاب مجوس است که آن را زردشت که مجوس معتقدند وى پیغمبر بوده است آورده است؛ یا معرّب زندى است، یعنى منسوب به زند. بنابراین کلمه واحدى را گرفتهاند و بدان قاف افزودهاند. ـ انتهى.
** در احتجاج مطبوع: لا یخرج.
*** در احتجاج مطبوع: و لا تدخل. » ـ پایان متن منقول از امام شناسی.
[٤١]ـ دیوان هاتف اصفهانی، ص ٣١.
[٢]ـ انیس الموحّدین، ص ٤٦؛ الکافی، ج ١، ص ٧٤؛ امام شناسی، ج ١٨، ص ٥٤:
«و أیضاً مجلسی از توحید صدوق با سند متّصل خود از احمد بن محسن مِیثَمی روایت کرده است که وی گفت: من نزد أبومَنصور مُتَطَبِّب بودم (کسی که با علم طبّ کم و بیش آشنایی دارد) و او به من گفت: مردی از رفقای من گفت: من با ابن أبیالعوجاء و عبدالله بن مُقَفَّع در مسجدالحرام نشسته بودیم؛ ابنمُقَّفع گفت: *