مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٤٤٤ - اشعار سعدی در حقیقت دنیا
[١]
(اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَتَكَاثُرٌ فِي الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَبَاتُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَرَاهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَكُونُ حُطَامًا وَفِي
|
[١]* أیها الناس، جهان جای تن آسائی نیست |
مرد دانا، به جهان داشتن ارزانی نیست |
|
|
خفتگان را چه خبر زمزمۀ مرغ سحر؟ |
حَیَوان را خبر از عالم انسانی نیست |
|
|
داروی تربیت از پیر طریقت بستان |
کآدمی را بَتَر از علّت نادانی نیست |
|
|
روی اگر چند پریچهره و زیبا باشد |
نتوان دید در آینه که نورانی نیست |
|
|
شب مردان خدا روز جهان افروزست |
روشنان را به حقیقت شب ظلمانی نیست |
|
|
پنجۀ دیو به بازوی ریاضت بشکن |
کاین به سرپنجگی ظاهر جسمانی نیست |
|
|
طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی |
صدق پیشآر که اخلاص به پیشانی نیست |
|
|
حذر از پیروی نفس که در راه خدای |
مردمافکنتر ازین غول بیابانی نیست |
|
|
عالم و عابد و صوفی همه طفلان رهند |
مرد اگر هست بجز عارف ربّانی نیست |
|
|
با تو ترسم نکند شاهد روحانی روی |
کالتماس تو بجز راحت نفسانی نیست |
|
|
خانه پر گندم و یک جو نفرستاده به گور |
برگ مرگت چو غم برگ زمستانی نیست |
|
|
ببری مالِ مسلمان و چو مالت ببرند |
بانگ و فریاد برآری که مسلمانی نیست |
|
|
آخری نیست تمنّای سر و سامان را |
سر و سامان به از بی سر و سامانی نیست |
|
|
آن کس از دزد بترسد که متاعی دارد |
عارفان جمع بکردند و پریشانی نیست |
|
|
وآنکه را خیمه به صحرای فراغت زدهاند |
گر جهان زلزله گیرد غم ویرانی نیست |
|
|
یک نصیحت ز سر صدق، جهانی ارزد |
مشنو ار در سخنم فایده جانی نیست |
|
|
حاصل عمر تلف کرده و ایام به لغو |
گذرانیده، بجز حیف و پشیمانی نیست |
|
|
سعدیا، گرچه سخندان و مصالحگویی |
به عمل کار برآید به سخندانی نیست |
|
|
تا به خرمن برسد، کِشت امیدی که تُراست |
چارۀ کار بجز دیدۀ بارانی نیست |
|
|
گر گدایی کنی از درگه او کن، باری |
که گدایان درش را سر سلطانی نیست |
|
|
یا رب، از نیست به هست آمدۀ صنع توایم |
وانچه هست از نظر علم تو پنهانی نیست |
|
|
گر برانی و گَرَم بندۀ مخلص خوانی |
روی نومیدیم از حضرت سلطانی نیست |
|
|
نا امید از در لطف تو کجا شاید رفت؟ |
تو ببخشای که درگاه تو را ثانی نیست |
|
|
دست حسرت گزی ار یک دِرَمت فوت شود |
هیچت از عمرِ تلف کرده پشیمانی نیست |