مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٣٣٥ - تربیت و نگاهداری اهل و اولاد، مسئولیّت مهم انسان در آخرالزّمان
[١]
[١]* ”من ارادۀ عطا و بخشش به او دارم و او اراده کشتن مرا دارد. اینک دوستى را که به عذر تو در مقابل قبیله مراد قیام کند و اثبات معذوریت تو را بنماید، بیاور.“١٧
ابنجَزَرى در نهایه گفته است:
در حدیث على علیهالسّلام آمده است که چون نظر به ابنملجم نمود گفت: ”عَذِیرَک مِن خَلِیلِک مِن مُرادِ“ گفته مىشود: عَذِیرَک مِن فُلانٍ با نصب، یعنى بیاور کسى را که عذر خواه تو باشد. فعیل در اینجا به معناى اسم فاعل است.١٨
و نیز ابنسعد با سند خود از أبىمِجلَز روایت کرده است که او گفت:
در حالىکه على در مسجد نماز مىخواند مردى از قبیله مراد به حضور آن حضرت آمد و گفت: خودت را حفظ کن، زیرا مردمى از قبیله مراد قصد کشتن تو را دارند. أمیرالمؤمنین علیهالسّلام گفت: ”إنَّ مَعَ کلِّ رَجُلٍ مَلَکینِ یحفَظانِهِ مِمّا لَم یُقَدَّر، فَإذا جاءَ القَدَرُ خَلَّیا بَینَهُ و بَینَهُ. و إنَّ الأجَلَ جُنَّةٌ حَصِینَة؛ با هر کس دو فرشته است که او را از آنچه درباره او تقدیر نشده است حفظ مىنمایند؛ پس چون قَدَر خداوندی بیاید میان او و آن قَدَر را رها مىکنند. و أجل و وقت مقدّر و معین شده مرگ، سپرى است محکم که انسان را از همه بلایا محفوظ مىدارد.“١٩
و نیز ابنسَعد با سند خود از عُبَیده روایت کرده است که:
قالَ عَلِىُّ: ”ما یحبِسُ أشقاکم أن یجىءَ فَیقتُلَنِى؟ اَللَهمّ قَد سَئِمتُهُم و سَئِمُونِى، فَأرِحهُم مِنّى و أرِحنِى مِنهُم؛ على علیهالسّلام گفت: چه جلوگیر شده است از شقىترین شما که بیاید و مرا بکشد؟ بار پروردگار من، من ایشان را ملول و خسته کردم و ایشان مرا ملول و خسته کردند، پس آنها را از دست من راحت کن و مرا از دست آنها راحت بنما.“٢٠
و نیز ابنسعد با سند خود از عبدالله بن سَبع روایت کرده است که:
شنیدم على علیهالسّلام مىگفت: ”لَتُخضَبَنَّ هَذِهِ مِن هَذِهِ. فَما یَنتَظَرُ بِالأشقَى؟! قالُوا: یا أمیرَالمُؤمِنِینَ فَأخبِرنا بِهِ نُبِیرُ عِترَتَهُ! فَقالَ: إذَن تَقتُلُوا بِى غَیرَ قاتِلِى؛ هرآینه این از این خضاب مىشود. پس چه چیز در انتظار شقىترین امّت است؟! گفتند: اى أمیرالمؤمنین، او را به ما معرفى کن تا ریشه و تبار او را هلاک کنیم! حضرت فرمود: در اینصورت به واسطه من، غیر کشنده مرا کشتهاید.“٢١
و نیز ابنسَعد با سند خود از امّجعفر:
سَریه على بن أبىطالب (کنیز او) روایت مىکند که او گفت: من بر روى دستهاى على آب مىریختم که ناگهان سرش را بلند کرد و محاسنش را گرفت و تا بینى خود بالا برد و گفت: ”واهًا لَکِ لَتُخضَبَنَّ بِدَمٍ! قالَت: فأُصِیبَ یومَ الجُمُعَة؛٢٢ اى واى بر تو، حقّاً با خون رنگین مىشوى! امّجعفر گفت پس در روز جمعه حضرت را ضربت زدند.“٢٣ *