مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٣١٢ - داستان تشریف آوردن حضرت سیّدالشّهداء به خیمه زهیر
[١]
[١]* دورى مىکردیم؛ زیرا که کراهت و دشمن مىداشتیم سیر با آن حضرت را. لاجرم هرگاه امام حسین علیهالسّلام حرکت مىکرد زهیر مىماند، و هرگاه آن حضرت منزل مىکرد زهیر حرکت مىنمود؛ تا آنکه در یکى از منازل که آن حضرت در جانبى منزل کرد، ما نیز از باب لابدّى در جانب دیگر منزل کردیم و نشسته بودیم و چاشت مىخوردیم که ناگاه رسولى از جانب امام حسین علیهالسّلام آمده و سلام کرد و با زهیر خطاب کرد که أباعبدالله الحسین علیهالسّلام تو را مىطلبد. ما از نهایت دهشت، لقمهها را که در دست داشتیم، افکندیم و متحیّر ماندیم؛ به طریقى که گویا در جاى خود خشک شدیم و حرکت نتوانیم کرد.
زوجه زهیر که دلهم* نام داشت با زهیر گفت که: ”سبحان الله! فرزند پیغمبر خدا تو را مىطلبد و تو در رفتن تأمّل مىنمایى؟ برخیز برو ببین چه مىفرماید!“
زهیر به خدمت آن حضرت رفت و زمانى نگذشت که شاد و خرّم با صورت برافروخته برگشت و فرمود که خیمه او را کندند و نزدیک سراپردههاى آن حضرت نصب کردند، و زوجه خود را گفت که: ”تو از قید زوجیّت من یله و رهایى، ملحق شو به اهل خود که نمىخواهم به سبب من ضررى به تو برسد.“
و موافق روایت سیّد، به زوجه خود گفت که: ”من عازم شدهام با امام حسین علیهالسّلام مصاحبت کنم و جان خود را فداى او نمایم.“ و پس مهر او را داده و سپرد او را به یکى از پسران عمّ خود که او را به اهلش رساند.
|
گفت جفتش: الفراق اى خوش خصال |
گفت: نى نى الوصال است الوصال |
|
|
گفت: آن رویت کجا بینیم ما |
گفت: اندر خلوت خاص خدا |