مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ١٩٤ - معجز١٧٢٨ رسول خدا در سیر نمودن جمعی کثیر از طعامی مختصر (ت)
[١]
[١]* گفت:”یا أمیرَالمُؤمنینَ، بِمَ وَرِثتَ ابنَ عَمِّکَ دونَ عَمُّکَ؛ به چه علّت تو از پسر عموى خودت إرث بردى نه از عمویت، اى امیر مؤمنان؟!“
حضرت سه بار گفت: ”هاؤُم؛ بگیرید از من این مطلب را! بگیرید از من این مطلب را! بگیرید از من این مطلب را!“ تا آنکه مردم سرها و گردنهاى خود را بالا کشیدند و گوشهاى خود را آزاد ساختند. و سپس گفت:
”رسول خدا بنو عبدالمطلّب را در مکّه جمع نمود و ایشان أقوام پیغمبر بودند و هر یک از آنان خوراکش به قدر یک جَذَعَة و شرابش به قدر یک فِرْق بود،* و براى آنان یک مُد از طعام آماده کرد. همه خوردند و سیر و سیراب شدند و طعام همینطور به حال خود باقى بود؛ گویا کسى به آن دست نبرده است. و سپس یک غُمَر** آشامیدنى خواست و همه آشامیدند و سیراب شدند و آن آشامیدنى نیز همینطور به حال خود باقى بود؛ گویا از آن نوشیده نشده است. و سپس گفت:
یا بَنى عَبدِالمُطَلِّب! إنِّى بُعِثتُ إلَیکم خاصَّة و إلى النّاسِ عامَّة؛ فَأیُّکُم یُبایِعُنى عَلى أنْ یَکُونَ أخِى و صاحِبى و وارِثى؟!
و هیچکس براى إجابت دعوت رسول خدا از جاى برنخاست و من برخاستم و سِنِّ من از همه کمتر بود. پیامبر گفت: بنشین؛ تا سه بار پیامبر دعوت خود را تکرار کرد و در هر بار من برخاستم و پیامبر گفت: بنشین. در مرتبه سوّم پیامبر دست خود را بر دست من زد و در این حال بدینجهت من از پسر عموى خودم إرث بردم نه از عموى خودم.“ ***
* جَذعَة برّهاى را گویند که شش ماه از او گذشته باشد. و فِرْق با کسر فاء، پیمانه بزرگى بود که أهل مدینه شیرهاى خود را با آن پیمانه مىکردند.
** غُمَر بر وزن عُمَر، کاسه کوچک را گویند؛ و مُدّ عبارت از یک چهارم صاع، و صاع قریب یک من است.
*** شرح نهج البلاغه از طبع افست بیروت، ج ٣، ص ٢٥٤ و ص ٢٥٥. و از طبع دار إحیاء الکتب العربیة مصر، ج ١٣، ص ٢١٠ تا ص ٢١٢. و تاریخ طبرى مطبعه استقامت، ج ٢، ص ٦٣ و ص ٦٤. و در کنز العمال، ج ١٥، ص ١٥٤ و ص ١٥٥ شماره ٤٣٥ آورده است و گفته است که احمد حنبل و طبرى در ضیاء در مختاره آوردهاند.» ـ پایان متن منقول از امام شناسی.
ب: برکت طعام در منزل جابر:
منتهى الآمال، ج ١، ص ٩٩:
«جماعتى از محدّثان خاصّه و عامّه روایت کردهاند که جابر انصارى گفت: در جنگ خندق روزى حضرت پیغمبر صلّى الله علیه و آله و سلّم را دیدم که خوابیده و از گرسنگى سنگى بر شکم مبارک *