مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ١٣٨ - داستان برگشت اهل بیت سیّدالشّهداء علیهالسّلام به مدینه
[١]
[١]* و این حدیث با عقاید مردم شیعی راست نیاید.
و من بنده در هیچیک از کتب مقتل علما ندیدهام که محمّد بن حنفیّه به استقبال اهلبیت رفته باشد، جز در کتاب مفتاح البکاء [که] از تحریر آن روایت پزهیز نجستم. قالَ:
إنَّ محمّدَ بنَ الحَنَفِیَّةِ لمّا سَمِعَ بِمَجییء أهلِ البَیتِ خَرَجَ بِسُرعَةٍ. فلمّا نَظَرَ إلی الأعلام السُّودِ خَرَّ من الفَرَس إلی الأرضِ مَغشیًّا علیه. فقیلَ للسَّجّادِ: أدرِک عَمَّک، فإنَّه کادَ أن یهلِکَ! فَجاءَ باکیًا إلیه و أخذَ رأسَ عَمِّه فی حِجرِه حتّی أفاقَ. فلمّا نَظَرَ إلی ابنِ أخیهِ تَأوَّهَ و قالَ: یا ابنَ أخی، أینَ أخی؟ أینَ قُرَّةُ عَینی؟ أین ثمَرَةُ فُؤادی؟ أین خَلیفَةُ أبی؟ أین الحسینُ أخی؟
فقالَ: ”یا عَمّاه، أتَیتُک یَتیمًا! قَتَلوا رجالَنا و أسَرُوا نِسائَنا. یا لَیتَ کُنتَ حاضِرًا حتّی تَری أخیکَ کیفَ یَستَغیثُ فَلا یُغاثُ و کیفَ یَستَعینُ فلا یُعانُ، و قَتَلوهُ عَطشانا و کلُّ الحَیَوانات رَیّانٌ!“
فَصاحَ محمّد صَیحَةً عالیةً حتّی غُشِیَ علیه، فلمّا أفاقَ قالَ: ”یا ابنَ أخی، کیفَ جَری علَیکم؟“ فکانَ علیهالسّلام یَحکی ما جَری علَیهم و محمّدٌ یَبکی.
میگوید:
وقتی محمّد حنفیّه رسیدن اهلبیت را شنید، بر نشست و به سرعت بیرون شتافت. چون چشمش بر علمهای سیاه افتاد، از اسب درافتاد و مدهوش گشت. سیّد سجّاد را گفتند: دریاب عمّ خود را که در شرف هلاکت است! آن حضرت بشتافت و سر محمّد را در کنار گرفت. چون به هوش آمد و چشمش بر سیّد سجّاد افتاد، آهی دردناک بر کشید و گفت: ای پسر برادر، برادر من کجاست؟ روشنی چشم من کجاست؟ میوه دل من کجاست؟ خلیفه پدر من کجاست؟ حسین برادر من کجاست؟
سیّد سجّاد فرمود: ”ای عمّ، من یتیم آمدم! کشتند مردان ما را، اسیر گرفتند زنان ما را. کاش بودی و دیدی برادر خود را که چگونه استغاثه میکرد و کس داد او را نمیداد و چگونه استعانت میجست و کس به فریاد او نمیرسید، او را کشتند با لب تشنه و جمیع حیوانات سیراب بودند.“
محمّد صیحهای عظیم برآورد و مدهوش درافتاد. چون به خویش آمد، گفت: ”ای پسر برادر، بر شما چه گذشت؟“ سیّد سجّاد علیهالسّلام آغاز حدیث کرد و محمّد همی بگریست.»