جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٦ - غزل ١٨٥ ديدم بخواب خوش كه بدستم پياله بود
|
سالها دل طلب جام جم از ما مى كرد |
آنچه خود داشت، زبيگانه تمنّا مى كرد |
|
|
گوهرى كز صدف كَوْن و مكان بيرون بود |
طلب از گمشدگان لب دريا مى كرد |
|
|
بى دلى در همه احوال خدا با او بود |
او نمى ديدش و از دور خدايا مى كرد[١] |
|
و ممكن است بخواهد بگويد: دولت ديدارم مساعد شد، ولى به قدر ظرفيّت و مجاهده و سير ما، به ما عنايت نمودند.
|
نالان و دادخواه به ميخانه مى روم |
كآنجا گشادِ كار من از آه و ناله بود |
|
حال كه بار دگر به جهت توجّه به عالم كثرت، به خمارى هجرانِ ديدار جانان مبتلا گرديدم، ناچار در پى مراد خود باز در پيشگاهش به گدايى و ناله و فرياد خواهم پرداخت و از زلفش، كه مرا از مشاهدهاش محروم ساخته، دادخواهى خواهم كرد تا بازش يابم؛ زيرا در گذشته نيز با چنين اعمالى به خمارى خود پايان دادم. اميد آنكه بار ديگر از طريق مظاهر به وصالش دست يابم؛ كه: «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ ...»[٢]: (و هيچ چيز نيست، جز آنكه گنجينههاى آن نزد ماست ...).
به گفته خواجه در جايى:
|
دلا! بسوز، كه سوز تو كارها بكند |
دعاى نيم شبى، دفع صد بلا بكند |
|
|
ز مُلك تا ملكوتش، حجاب برگيرند |
هر آنكه خدمتِ جام جهان نما بكند |
|
|
بسوخت حافظ و بويى ز زلف يار نبرد |
مگر دلالت اين دولتش صبا بكند[٣] |
|
|
خون مى خورم و ليك، نه جاى شكايت است |
رُوزىّ ما ز خوان كرم، اين نواله بود |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٥، ص ١٧١.
[٢] - حجر: ٢١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٨، ص ١٤٦.