جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٥ - غزل ١٨٥ ديدم بخواب خوش كه بدستم پياله بود
|
نگه كردن به درويشان، منافىّ بزرگى نيست |
سليمان با چنان حشمت، نظرهابودبا مورش[١] |
|
و ممكن است بخواهد بگويد: چهل سال رنج و غصّه كشيديم؛ تنها دو سالِ از آن را كه بخوبى به مراقبه و توجّه به دوست پرداختيم، نتيجه بخش گرديد.
|
آن نافه مراد كه مى خواستم ز غيب |
در چين زلف آن بت مشكين كُلاله بود |
|
در اين چهل سال، نافه مراد خود (محبوب) را از كنار مظاهر جستجو مى كردم؛ و حال آنكه، او را جز با كثرات، و محيط به آنها نمى توان مشاهده نمود؛ كه:
١٦٢٥
«إِلهى! عَلِمْتُ بِاخْتِلافِ الآثار وَتَنَقُّلاتِ الأَطْوارِ أَنَّ مُرادَكَ مِنّى أَنْ تَتَعَرَّفَ إِلَىَّ فى كُلِّ شَىْ ءٍ حَتّى لا أَجْهَلَكَ فى شَىْ ءٍ.»
[٢]: (بار الها! با پى در پى در آمدن آثار و مظاهر و دگرگون شدن تحوّلات دانستم كه مقصود تو از من اين است كه خودت را در هر چيز به من بشناسانى، تا در هيچ چيزى به تو جاهل نباشم.) به گفته خواجه در جايى:
|
آن پريشانىِ شبهاى دراز و غم دل |
همه در سايه گيسوى نگار آخر شد |
|
|
گرچه آشفتگىِ حال من از زلف تو بود |
حلّ اين عقده هم از زلف نگار آخر شد[٣] |
|
لذا مى گويد:
|
از دست برده بود وجودم، خمار عشق |
دولت مساعد آمد و مى در پياله بود |
|
سالها بود كه خمارى و محروميّت از عشق جانان، وجود مجازى و بدن عنصرى مرا به نابودى كشانيده بود. ناگاه دولت ديدار دوست نصيبم گرديد و نافه مراد و محبوب را با خود و موجودات يافتم (با ديده دل). به گفته خواجه در جايى:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤١، ص ٢٦٠.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٢، ص ١٧٠.