جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٣١ - غزل ٢٣٩ گفتم كه خطا كردى و تدبير نه اين بود
٢١٦٥
الْأَعْمارِ.»
[١]: (بدرستى كه شب و روز، در ويرانى و نابودى عمرها شتابانند.)
|
گفتم كه بسى، جام طرب خوردى از اين پيش |
گفتا كه شفا، در قدح بازْ پسين بود |
|
با خود گفتم: چه بهره ها كه پيش از اين از عمر خويش بردى.
جواب داد: درست است، ولى شفاى دل من، در شراب صبحگاهى بود كه دلدار با تجلّياتش بكلّى از خود بگيرد؛ و به آن نرسيدم.
در جايى از رسيدن به اين عنايت خبر داده و مى گويد:
|
سحرم، دولت بيدار به بالين آمد |
گفت: برخيز، كه آن خسرو شيرين آمد |
|
|
قدحى دركش و سرخوشْ به تماشابخرام |
تا ببينى كه نگارت، به چه آيين آمد[٢] |
|
و يا گفت: شفاى تو در اين بود كه در باقى مانده عمر، باز لطف دوست شامل حالت گردد؛ ولى نشد؛ لذا مى گويد:
|
گفتم كه تواى عمر! چرا زود برفتى؟ |
گفتا كه فلانى! چه كنم؟ عمر، همين بود |
|
به عمر گذشته خويش گفتم: چه شد زود سپرى شده و رفتى، هنوز از تو بهره نگرفته از دست من بشدى؟ كه:
١٧٧٢
«مَعَ السّاعاتِ تَفْنَى الآجالُ.»
[٣]: (با گذشت لحظات، اجلها و سرآمدها به پايان مى رسد.).
پاسخ داد: صحيح است، ولى:
١٧٧٣
«أَلْعُمْرُ أَنْفاسٌ مُعَدَّدَةٌ.»
[٤]: (عمر، نَفَسهايى معدود مى باشد.).
و به گفته خواجه در جايى:.
[١] - غرر و درر موضوعى، باب العمر، ص ٢٧٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٠، ص ١٧٥.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب العمر، ص ٢٧٧.
[٤] - غرر و درر موضوعى، باب العمر، ص ٢٧٥.