جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢٩ - غزل ٢٣٩ گفتم كه خطا كردى و تدبير نه اين بود
گويا خطاب خواجه در اين «گفتم» و «گفتا» ها با خود بوده و از عمر گذشته خويش سخن به ميان آورده (بيت ششم شاهد بر اين امر است.)، كه.
مىگويد:
|
گفتم كه: خطا كردى و تدبير، نه اين بود |
گفتا: چه توان كرد؟ كه تقدير، چنين بود |
|
با خود گفتم: تدبير اين نبود كه با عمر گذشته خويش نمودى و به بطالتش بسر بردى، و يا تدبير آن نبود كه وصال محبوب را زود از دست بدهى.
جواب داد: چه مى توان كرد؟ با مقدّرات نمى توان در افتاد. هركس را از عمر گرانمايه نصيبى و بهره اى است؛ كه:
١٧٦٥
«إِنَّ عُمْرَكَ مَهْرُ سَعادَتِكَ، إِنْ أَنْفَذْتَهُ فى طاعَةِ رَبِّكَ.»
[١]: (همانا عمرت، كابين خوشبختى توست، اگر آن را در اطاعت پروردگارت به كار بندى.- همچنين:
١٧٦٦
«لا يَعْرِفُ قَدْرَ ما بَقِىَ مِنْ عُمْرِهِ، إِلّا نَبِىٌّ أَوْ صِدّيقٌ.»
[٢]: (ارزش باقيمانده عمر خويش را هيچ كس جز پيامبر و يا صديق نمى شناسد.)
|
گفتم: كه خدا داد مرادت، به وصالش |
گفتا: كه مرادم به وصالش، نه همين بود |
|
با خود گفتم: مقصود تو از عمر، وصال دوست بود. به آن دست يافتى، ديگر چه مىخواهى؟.
[١] - غرر و درر موضوعى، باب العمر، ص ٢٧٦.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب العمر، ص ٢٧٧.