جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٣٣ - غزل ٢٣٩ گفتم كه خطا كردى و تدبير نه اين بود
جواب داد: شايد مصلحت در اين بوده كه سپرى شوم و مراد تو كه وصال دائم است، به مرگ حاصل شود؛ كه:
١٧٧٦
«أَفْضَلُ تُحْفَةِ الْمُؤْمِنِ أَلْمَوْتُ.»
[١]: (برترين ارمغان براى مؤمن، مرگ است.- يا:
١٧٧٧
«لا مُريحَ كَالْمَوْتِ.»
[٢]: (هيچ راحتْ بخشى، همانند مرگ نيست.)
|
گفتم كه ز حافظ، به چه حجّت شده اى دور؟ |
گفتا كه همه وقت، مرا داعيه اين بود |
|
به عمر گذشته گفتم: چرا اين گونه از من دور مى شوى؟.
گفت: اى خواجه! داعيه و اقتضاى من، دور شدن و گرفته شدن از بندگان خداست، در اين عالم براى هيچ شخصى نخواهم ماند؛ زيرا اجل و مردن با عالم مادّه قرين است، و نيازى به دليل آوردنِ بر دور شدنم نيست؛ كه: «نَحْنُ قَدَّرْنا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ، وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ»[٣]: (ما مرگ را مقدّر ساختيم، و هيچ كس نمى تواند بر ما پيشى بگيرد.).
[١] - غرر و درر موضوعى، باب الموت، ص ٣٧٠.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب الموت، ص ٣٧٤.
[٣] - واقعه: ٦٠.