جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٦ - غزل ٢٢٤ عكس روى تو چو در آينه جام افتاد
٢١٨٠
منّى أَنْ تَتَعَرَّفَ إِلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ، حَتّى لا أَجْهَلَكَ فى شَىْءٍ.»
[١]: (معبودا! با پى در پى درآمدن آثار و مظاهر و دگرگون شدن تحوّلات [جهان] دانستم كه مقصود تو از [خلقت] من اين بوده كه خودت را در هر چيزى به من بشناسانى تا در هيچ چيز به تو جاهل نباشم.)
|
غيرتِ عشق، زبان همه خاصان بِبُريد |
از كجا سرّ غمش، در دهن عام افتاد؟ |
|
ممكن است بخواهد بگويد: با اينكه خواصّ و مقرّبان پروردگار نمى توانند او را با زبان، آن گونه كه هست، توصيف بنمايند؛ كه:
١٦٢٦
«إِلهى! قَصُرَتِ الْأَلْسُنُ عَنْ بُلُوغِ ثَنآئِكَ كَما يَليقُ بِجَلالِكَ، وَعَجَزَتِ الْعُقُولُ عَنْ إِدْراكِ كُنْهِ جَمالِكَ، وَانْحَسَرَتِ الْأَبْصارُ دُونَ النَّظَرِ إِلى سُبُحاتِ وَجْهِكَ، وَلَمْ تَجْعَلْ لِلْخَلْقِ طَريقاً إِلى مَعْرِفَتِكَ إِلّا بِالْعَجْزِ عَنْ مَعْرِفَتِكَ.»
[٢]: (بار الها! زبانها از راه يافتن به حدّ ثناء و ستايشى كه سزاوار جلال و عظمت تو باشد، قاصر، و عقلها از درك نهايت و كنه جمالت ناتوان، و ديدهها [ى ظاهر] در پيشگاه مشاهده انوار جلوه هايت [اسماء و صفات] ناتوان و نابينا گشتهاند، و براى خلق راهى به شناختت جز اظهار عجز و ناتوانى از معرفتت قرار ندادهاى.) مع الوصف نمى دانم از كجا سرّ غمش در دهن عام افتاد؟.
و يا مى خواهد بگويد: چون معشوق نمى خواست اسرار عالم ربوبى فاش گردد، خواصّ (انبياء و اولياء عليهم السّلام) را امر فرمود به عالم كثرت رجوع نمايند و از اظهار اسرار خود كه به آنها عنايت نموده، خوددارى كنند؛ كه:
١٩١٨
«إِلهى! أَمَرْتَ بِالرُّجُوعِ إِلَى الآثارِ، فَارْجِعْنى إِلَيْكَ بِكِسْوَةِ الْأَنوارِ وَهِدايَةِ الْاسْتِبْصارِ، حَتّى أَرْجِعَ إِلَيْكَ مِنْها كما دَخَلْتُ إِلَيْكَ مِنْها، مَصُونَ السِّرِّ عَنِ النَّظَرِ إِلَيْها وَمَرْفُوعَ الْهِمَّةِ عَنِ الْإِعْتِمادِ عَلَيْها.»
[٣]: (معبودا!.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.
[٢] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.