جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٦ - غزل ١٩٩ رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند
|
به تماشاگه زلفش دل حافظ روزى |
شد كه بازآيد وجاويد گرفتاربماند[١] |
|
|
توانگرا! دل درويش خود بدستآور |
كه مخزنِ زَرْ و گنج دِرَم نخواهد ماند |
|
اين بيت سخن و تمثيلى عاشقانه است كه خواجه از آن به نفع خود استفاده مىكند و الّا خزائن دوست تمام شدنى نيست.
خلاصه آنكه: اى دوست! من فقير درگاه تو هستم و مشتاق ديدارت، و سرمايه اى ندارم تا تو و ديدارت را خريدارى كنم؛ پس به وصالت، درويش پرورى كن و دلِ شكسته و به فراقْ مبتلاى مرا خريدارى نما؛ كه:
١٤٢٦
«إِلهى! هذا ذُلّى ظاهِرٌ بَيْنَ يَدَيْكَ، وَ هذا حالى لا يَخْفى عَلَيْكَ، مِنْكَ أَطْلُبُ الوُصُولَ إِلَيْكَ.»
[٢]: (معبودا! اين خاكسارى و خوارى من است كه در پيشگاه تو آشكار است، و اين حال من كه بر تو پنهان نيست.
از تو، وصال به خودت را خواهانم.).
|
غنيمتى شمراى شمع! وصل پروانه |
كه اين معامله تا صبحدم نخواهد ماند |
|
گويا خواجه در اين بيت با تمثيل شمع و پروانه (بر عكس آنچه در زبانهاست كه عاشق را پروانه و معشوق را شمع مى گويند) به نكته اى نظر دارد و آن اين است كه عاشق چون شمع بايد بسوزد و نابود گردد تا معشوق بماند و بس.
و در حقيقت، روى سخن خواجه در اين بيت با خويش است كه: اگرچه مژده وصل به تو دادهاند، ولى معلوم نيست چون بدان رسى، دوام داشته باشد (چنانكه در گذشته نيز چنين بوده) پس توجّه داشته باش لحظاتى را كه به ديدار دوست نائل مىگردى، غنيمت بدانى تا با ديدارش، به نابودى و فناى خويش راه يابى.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٣، ص ٢١٠.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.