جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٠ - غزل ١٩١ دلى كه غيب نمايست و جام جم دارد
عَلَيْهِ وَآلِهِ) قال لى: يا بُنَىَّ! إِنّكَ سَتُساقُ إِلَى العِراقِ ... وَإِنَّكَ تُسْتَشْهَدُ بِها، وَيَسْتَشْهِدُ مَعَكَ جَماعَةٌ مِنْ أَصْحابِكَ لا يَجِدُونَ أَلَمَ مَسِّ الْحَديدِ.»
[١]: (همانا رسول خدا ٦ به من فرمود: پسر عزيزم! تو به زودى رهسپار عراق مى شوى ... و در آنجا به شهادت مى رسى، و گروهى از يارانت نيز كه درد تماس آهن [شمشيرها] را احساس نمى كنند، با تو به شهادت مى رسند.).
خواجه هم در اين بيت مى خواهد بگويد: تحمّل و پايدارى در برابر ناملايمات كار هر كسى نيست. اين، بندگان خاص و مخلَصين (به فتح لام- عاشقان ودلباختگانِ دوست هستند كه تاب تحمّل آن ناملايمات را دارند و بلكه به استقبال آن مى روند. به گفته خواجه در جايى:
|
در بيابان گربه شوق كعبه خواهى زد قدم |
سرزنشهاگر كند خار مغيلان، غم مخور |
|
|
اى دل ار سيل فنا بنياد هستى بَر كَنَد |
چون تو رانوح است كشتيبان، زطوفان غم مخور |
|
|
گرچه منزل بس خطرناك است و مقصد ناپديد |
هيچ راهى نيست كورانيست پايان، غم مخور[٢] |
|
|
رسيد موسم آن، كز طرب چو نرگس مست |
نهد به پاىِ قدح، هر كه شِش دِرَم دارد |
|
|
زَرْ از بهاى مِىْ اكنون، چو گل دريغ مدار |
كه عقلِ كل به صدت عيب متّهم دارد |
|
از اين دو بيت نمى توان فهميد كه خواجه آن را به چه منظور فرموده است، امّا.
[١] - بحارالانوار، ج ٤٥، ص ٨٠، روايت ٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٥، ص ٢٣٧.