جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨١ - غزل ١٩٠ در نمازم خم ابروى تو در ياد آمد
|
نهال صبرم از وصلش برآورد |
زبخت خويش برخوردارم امشب[١] |
|
لذا در بيت بعد مى گويد:
|
باده صافى شد و مرغان چمن مست شدند |
موسم عاشقى و كار، به بنياد آمد |
|
حال كه باده ديدار و تجلّيات دوست صافى گشته و بدون حجاب او را مشاهده مى كنم، و مى بينم مظاهر همگى دانسته و ندانسته با حقيقت خود، عشق مىورزند و مست ديدار معشوق مناند، چگونه ممكن است من آرام باشم؟ حال، وقتِ عشق ورزى به گل رُخسار محبوب است و بايد به تماشايش در ميان مظاهر و چمنزار عالم بنشينم؛ زيرا كارِ ما در عاشقى، به آخر رسيده. به گفته خواجه در جايى:
|
زين خوش رقم كه بر گل رخسار مى كشى |
خط بر صحيفه گل گلزار مى كشى |
|
|
باز آ، كه چشمِ بد ز رُخت دور مى كنم |
اى تازه گل! كه دامن از اين خار مى كشى[٢] |
|
و در جاى ديگر:
|
دانى كه چيست دولت؟ ديدار يار ديدن |
در كوى او گدايى، بر خسروى گزيدن |
|
|
خواهم شدن به بستان، چون غنچه بادل تنگ |
و آنجا به نيكنامى، پيراهنى دريدن |
|
|
گه چون نسيم با گل، راز نهفته گفتن |
گه سرّ عشقبازى، از بلبلان شنيدن[٣] |
|
لذا در بيت بعد مى گويد:
|
بوى بهبود، ز اوضاع جهان مى شِنَوم |
شادى آورد گل و باد صبا شاد آمد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠، ص ٥١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٦٧، ص ٤٠٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٢، ص ٣٤٤.