جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٣٢ - غزل ٢٣٩ گفتم كه خطا كردى و تدبير نه اين بود
|
عمر، بگذشت به بىحاصلى و بوالهوسى |
اى پسر! جام مِيَم ده، كه به پيرى برسى |
|
|
چه شكَرهاست در اين شهر، كه قانع شدهاند |
شاهبازان طريقت، به مقام مگسى |
|
|
كاروان رفت و، تو در خواب و، بيابان در پيش |
وه! كه بس بىخبر از غلغل بانگ جرسى |
|
|
بال بگشا و صفير از شجر طوبى زن |
حيف باشد، چو تو مرغى، كه اسير قفسى[١] |
|
|
گفتم كه بسى، خطِّ خطا بر تو كشيدند |
گفتا همه آن بود، كه بر لوح جبين بود |
|
باز به عمر گذشته گفتم: چه اشتباهات بسيار كه مردمان در گذشتن و سپرى شدنت نموده و از تو بهرهمند نگشتند.
گفت: درست است، ولى هركس به قدر سعادت و تقديرش از من بهره برداشت؛ كه:
١٧٧٤
«أَلْمَقاديرُ تَجْرى بِخِلافِ التَّقْديرِ وَالتَّدْبيرِ.»
[٢]: (مقدّرات [الهى] بر خلاف تقدير و اندازه گيرى و تدبير [بندگان] جريان دارد.)
|
گفتم كه نه وقت سفرت بود، چنين زود |
گفتا كه مگر مصلحت وقت، چنين بود |
|
به عمر گفتم: اين همه تعجيل از براى چيست؟ و چرا زود از ما گرفته شدى؟ كه:
١٧٧٥
«ما أَسْرَعَ السّاعاتِ فى الْأَيّامِ! وَأَسْرَعَ الْأَيّامَ فى الشُّهُورِ!»
[٣]: (چقدر ساعتها نسبت به روزها زودگذر است! و چه اندازه روزها نسبت به ماه ها شتابان!).
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٨٣، ص ٤١٨.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب العمر، ص ٢٧٦.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب العمر، ص ٢٧٧.