جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٣٠ - غزل ٢٣٩ گفتم كه خطا كردى و تدبير نه اين بود
پاسخ داد: درست است، ولى تنها مراد من از وصالش اين نبود كه لحظهاى، و يا لحظاتى با او باشم؛ دوام آن، و يا بالاتر از آن را طالب بودم؛ كه:
١٧٦٧
«مَنْ رَغِبَ فيما عِنْدَ اللَّهِ، بَلَغَ آمالَهُ.»
[١]: (هركس به آنچه نزد خداست راغب و راضى باشد، به آرزوهايش خواهد رسيد.)
|
گفتم: كه قرينِ بدت افكند، بدين روز |
گفتا: كه مرا بخت بدِ خويش، قرين بود |
|
با خود گفتم: دوستان بد، و يا شيطان نگذاشتند كه وصالت دوام يابد و از عمر خويش در راه قرب دوست بهرهمند گردى؛ كه
١٧٦٨
«لا يَأْمَنُ مُجالِسُوا الْأَشْرارِ غَوآئِلَ الْبَلآءِ.»
[٢]: (همنشينهاى افراد بد از مهالك و گزند بلاء ايمن نيستند.).
در جوابم گفت:
١٧٦٩
«أَلتَّوفيقُ قآئِدُ الصَّلاحِ.»
[٣]: (توفيق، راهبر صلاح و درستى است.) ما را چنين توفيقى نبود كه بيش از اين از عمر خويش و وصال محبوب استفاده كنيم و:
١٧٧٠
«أَلتَّوْفيقُ وَالْخِذْلانُ يَتَجاذَبانِ النَّفْسَ، فَأَيُّهُما غَلَبَ، كانَتْ فى حَيِّزِهِ.»
[٤]: (توفيق و خوارى، هر كدام نفْس را به طرف خود مى كشد؛ در نتيجه، هر يك چيره شد، نَفْس در سمت او قرار مى گيرد.)
|
گفتم: ز من اى ماه! چرا مِهر بريدى؟ |
گفتا: كه فلك با منِ بد مهر، به كين بود |
|
به عمر خود گفتم: اى ماه و روشنىْ دِهْ و راهنما و سرمايه من! چرا از من دورى كردى؟.
گفت: اين رسم عالم ناپايدار است كه همواره در نابودى و گرفتن سرمايههاى عمر و عالم طبيعت ظاهرى بشر است؛ كه:
١٧٧١
«إِنَّ اللَّيْلَ وَالنَّهارَ مُسْرِعانِ فى هَدْمِ
[١] - غرر و درر موضوعى، باب اللَّه تعالى شأنه( روابط خداى تعالى با بندگان)، ص ١٧.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب الشّرّ، ص ١٧٤.
[٣] ( ٣، ٤) غرر و درر موضوعى، باب التوفيق، ص ٤٠٩.
[٤] ( ٣، ٤) غرر و درر موضوعى، باب التوفيق، ص ٤٠٩.