جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٦ - غزل ٢٢١ صبا وقت سحر بوئى ز زلف يار مى آورد
از ترس آنكه مبادا چشم و جذبه جمالش، دست از غارتگرى خود بر ندارد و در كُشتن و نابودى من كوتاهى نورزد، دل و عالم خيالى و عنصرىام را هم رها كردم، تا به او توجّه نداشته باشد؛ ولى چه مى توان كرد كه چشم و جذبه جمالش (در خون ريزى و فنا و نابودى من) چنان قوى بود كه باز به وصالش راه يافتم.
در جايى مى گويد:
|
دوش، بيمارىِ چشم تو ببُرد از دستم |
ليكن از لطف لبت، صورت جان مى بستم |
|
|
صنم لشكرىام، غارتِ دل كرد و برفت |
آه! اگر عاطفت شاه نگيرد دستم[١] |
|
لذا مى گويد:
|
خوش آن وقت وخوش آن ساعت! كه آن زلف گره بندش |
بدُزديدى چنان دلها، كه خصم اقرار مى آورد |
|
خوشا! آن وقت و لحظه اى كه دوست، چنان دل و عالم خيالى ما را به دام خويش افكند و با كثرات، و در كثرات جلوه گرى نمود و به تمام وجود، به خود متوجّه ساخت، و شيطان هم كه منكر جذابيّت و دلربايى او بود و گمان مى كرد با اختيارى كه به او داده شده، مىتواند همه را گمراه نمايد، اقرار نمود كه عدّه اى را نمىتواند به گمراهى بكشد و گفت و مى گويد: «رَبِّ! بِما أَغْوَيْتَنِي لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ، وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ، إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ»[٢]: (پروردگارا! چون مرا گمراه نمودى، من نيز [همه چيز را] در زمين در نظر آنان زينت داده و همه آنها، جز بندگان مخلَص و پاك شدهات را گمراه خواهم نمود.- نيز گفت و مى گويد: «فَبِعِزَّتِكَ، لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ، إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ»[٣]: (پس به عزّت و عظمت تو سوگند،.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٣، ص ٣٠٥.
[٢] - حجر: ٣٩ و ٤٠.
[٣] - ص: ٨٢ و ٨٣.