جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٩ - غزل ٢١٦ شراب بيغش و ساقى خوش، دو دام رهند
در جايى مى گويد:
|
به ملازمان سلطان، كه رساند اين دعا را! |
كه به شكر پادشاهى، زنظر مران گدا را |
|
|
به خدا كه جرعه اى ده، تو به حافظ سحر خيز |
كه دعاى صبحگاهى، اثرى دهد شما را[١] |
|
|
غلام همّت دُرْدى كِشان يك رنگم |
نه آن گروه، كه ازرق لباس و دل سيهاند |
|
من، غلام و بنده و مخلص آن راهروان و بلند همّتان و باده ذكر و مراقبه نوشانى هستم كه صدق را پيشه خود ساخته و يك روى اند و به آنچه در عهد ازل شهادت داده اند پاى بندند؛ كه: «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟! قالُوا: بَلى، شَهِدْنا ...»[٢]: (و آنان را بر نَفْسهاى خويش گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟! گفتند: بله، گواهى مى دهيم ...).
مرا چه كار با زاهدان رياكار و دو رويان و اهل نفاق كه ظاهر و باطنشان با يكديگر موافقت ندارد، و آنچه در ازل پذيرفتهاند، در اين عالم بر آن استوار نيستند، و به زبان مىگويند: خدا را مى خواهيم؛ ولى به نعمتهاى اخروى دل بسته اند و عبادتشان براى رسيدن به آنهاست؟
|
قدم مَنِهْ به خرابات، جز به شرط ادب |
كه ساكنان درش، مَحرمانِ پادشهاند |
|
در اين بيت و دو بيت آينده نصايحى به خود، و يا سالكين مى نمايد و مى گويد:
اى خواجه! و يااى سالكان! چون با اولياء و مقربان درگاه دوست و اساتيد.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١١، ص ٤٥.
[٢] - اعراف: ١٧٢.