جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٣ - غزل ٢١٥ شاهدان گر دلبرى زينسان كنند
ارمغان براى مؤمن، مرگ است.- همچنين:
١٥٦٢
«فِى الْمَوْتِ راحَةُ السُّعَدآءِ.»
[١]: (راحتى نيك بختان تنها در مرگ حاصل مى شود.)
|
اى جوانِ سَرْوْ قد! گوئى بزن |
پيش از آن، كز قامتت چوگان كنند |
|
اين بيت نصيحتى است از خواجه به سالكين جوان؛ به ايشان مى گويد: پيش از پيرى، از جوانى و عمر خود بهره اى بگيريد، و به مجاهده و ذكر و ياد دوست بپردازيد، تا او به شما عنايتى ورزد، و در پيرى از آن بهرهمند شويد؛ كه:
١٥٦٣
«يا أَباذَرٍّ! إِغْتَنِمْ خَمْساً قَبْلَ خَمْسٍ: شَبابَكَ قَبْلَ هَرَمِكَ وَ ...»
[٢]: (اى ابوذر! پنج چيز را پيش از پنج چيز مغتنم شمار: جوانىات را پيش از پيرى ...- نيز:
١٥٦٤
«إِنَّ عُمْرَكَ مَهْرُ سَعادَتِكَ إِنْ أَنْفَذْتَهُ فى طاعَةِ رَبِّكَ.»
[٣] (عمرت كابين خوشبختى توست، اگر آن را در فرمانبردارى از پروردگارت به كار بندى.- همچنين:
١٥٦٥
«مَنْ أَفْنى عُمْرَهُ فى غَيْرِ ما يُنْجيهِ، فَقَدْ أَضاعَ مَطْلَبَهُ.»
[٤]: (هركس عمرش را در غير آنچه مايه نجات اوست از بين ببرد، مسلّم مقصودش را گم كرده است.- يا:
١٥٦٦
«لا يَعْرِفُ قَدْرَ ما بَقِىَ مِنْ عُمْرِهِ، إِلّا نَبِىٌّ أَوْ صِدِّيقٌ.»
[٥]: (ارزش باقى مانده از عمر را جز پيامبر يا صدّيق نمى داند.)
|
خوش برآى از غُصّه، اى دل! كاهل راز |
عيشِ خوش، در بوته هجران كنند |
|
آرى، فراق معشوق بر عاشق سخت است، ولى مشكلات هجران است كه توجّه عاشق را از خود مى گيرد و موجبات وصال را فراهم مى سازد. طلا وقتى خالص مىشود، كه در بوته آتش قرار گيرد و غشّ آن گرفته شود. علاوه، قدر وصال.
[١] - غرر و درر موضوعى، باب الموت، ص ٣٧٢.
[٢] - بحارالانوار، ج ٧٧، ص ٧٧.
[٣] ( ٣، ٤) غرر و درر موضوعى، باب العمر، ص ٢٧٦.
[٤] ( ٣، ٤) غرر و درر موضوعى، باب العمر، ص ٢٧٦.
[٥] - غرر و درر موضوعى، باب العمر، ص ٢٧٧.