جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦١ - غزل ٢١٥ شاهدان گر دلبرى زينسان كنند
محبوبا! روزگار هجرانت، نه روزگارى است كه بتوان وصف آن نمود و بلايش، نه بلايى است كه حكايت آن توان گفت؛ كه:
١٥٥٥
«فَهَبْنى- يا إِلهى وَسَيِّدى وَمَوْلاىَ وَرَبّى!- صَبَرْتُ عَلى عَذابِكَ، فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَلى فِراقِكَ؟»
[١]: (اى معبود من و آقاى من و مولاى من و پروردگار من! گيرم كه بتوانم بر عذابت صبورى كنم، چگونه بر فراق تو صبر توانم كرد؟).
طوفان نوح ٧ كجا و اشك چشم من كجا؟ طوفان نوح، دشمنانت را نابود ساخت؛ امّا سرشك من، نه تنها من، كه به نابودى دوستانت نيز (كه اشك مرا در فراقت ديدند) دست زد؛ كه:
١٥٥٦
«إِلهى! ... غُلَّتى لا يُبَرِّدُها إِلّا وَصْلُكَ، وَلَوْعَتى لا يُطْفِئُها إِلّا لِقآؤُكَ، وَشَوْقى إِلَيْكَ لا يَبُلُّهُ إِلّا النَّظَرُ إِلى وَجْهِكَ.»
[٢]: (بارالها! ... آتش درونى اشتياقم را جز وصالت فرو نمى نشاند، و شعله سوز و گدازم را جز لقايت خاموش نمى كند، و بر آتش شوقم چيزى جز نظر به رويت [اسماء و صفات] آب نمى زند.).
|
رُخ نمايد، آفتاب دولتت |
گر چو صبحت، آينه، رخشان كنند |
|
اى خواجه! چنانچه دوست عنايتى نمايد و دلت را صفا بخشد، دولت وصالت دست خواهد داد و جمالش را در خويش مشاهده خواهى نمود؛ كه:
١٥٥٧
«لِقآءً أَهْلِ الْمَعْرِفَةِ، عِمارَةُ الْقُلُوبِ وَمُسْتَفادُ الْحِكَمْةِ.»
[٣]: (ملاقات با اهل معرفت، آبادانى دلها، و جايگاه استفاده از حكمت است.- نيز:
١٥٥٨
«نالَ الْفَوْزَ الْأَكْبَرَ، مَنْ ظَفِرَ بِمَعْرِفَةِ النَّفسِ.»
[٤]: (به رستگارى بزرگ رسيد، آنكه به معرفت و شناخت نَفْس خود نايل آمد.- نيز:
١٥٥٩
«غايَةُ الْمَعْرِفَةِ، أَنْ يَعْرِفَ الْمَرْءُ نَفْسَهُ.»
[٥]: (نهايت معرفتِ (ربوبى)، معرفت هركس به نَفْس خويش است.).
[١] - اقبال الاعمال، ص ٧٠٨.
[٢] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩ و ١٥٠.
[٣] ( ٣، ٥) غرر و درر موضوعى، باب المعرفة، ص ٢٤٣.
[٤] - غرر و درر موضوعى، باب المعرفة، ص ٢٤٤.
[٥] ( ٣، ٥) غرر و درر موضوعى، باب المعرفة، ص ٢٤٣.