جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٠ - غزل ٢١٥ شاهدان گر دلبرى زينسان كنند
آنكه به مقام عزّتت پناهنده شود، سزاوار سپردن و واگذار نمودن به غير، يا بى التفاتى نخواهد بود.) به گفته خواجه در جايى:
|
بى مِهرِ رُخَت، روزِ مرا نور نمانده است |
وز عمر، مرا جز شب ديجور نمانده است |
|
|
هنگام وداعِ تو، زبس گريه كه كردم |
دور از رُخ تو، چشم مرا نور نمانده است |
|
|
در هجر توگر چشمِ مرا آب نمانَد |
گو خونِ جگر ريز كه معذور نمانده است[١] |
|
با اين همه:
|
عاشقان را بر سَرِ خود، حكم نيست |
هرچه فرمان تو باشد، آن كنند |
|
معشوقا! ما عاشقيم و فرمانبر، نه فرمانروا. اين تويى كه بر ما حاكمى. گاه به هجرانمان مبتلا مى سازى، و گاه وصالمان دهى؛ گاه برانى، و گاه بخوانى. چون بخوانى، دل از دست داده و جان فداى ديدارت خواهيم نمود: كه:
١٥٥٤
«إِلهى! حُكْمُكَ النّافِذُ وَمَشِيَّتُكَ الْقاهِرَةُ، لَمْ يَتْرُكا لِذى مَقالٍ مَقالًا، وَلالِذى حالٍ حالًا.»
[٢]: (معبودا! فرمان نافذ و مشيّت قاهر و چيرهات، نه جاى سخن بر گوينده اى باقى گذارده، و نه حال ثابتى براى صاحب حالى.) به گفته خواجه در جايى:
|
من و مقام رضا، بعد از اين و شكرِ رقيب |
كه دل به درد تو خو كرد و تركِ درمان گفت |
|
|
مزن ز چون و چرا دم، كه بنده مُقبل |
قبول كرد به جان، هر سخن كه سلطان گفت[٣] |
|
|
پيش چشمم كمتر است از قطرهاى |
آن حكايتها كه از طوفان كنند |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٧، ص ١٠٨.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٤، ص ١٠٦.