جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٣ - غزل ٢١٤ سحر بلبل حكايت با صبا كرد
درخواست نموده و به عواطف مهربانى و لطايف احسانت تضرّع و التماس مىنمايم كه گمانم را به آنچه از بخشش فراوان و انعام نيكويت، در قربت به تو، و نزديكى و منزلت در نزدت، و بهره مندى از مشاهدهات آرزومندم، تحقّق بخشى.
هان! اينك من خود را در معرض نسيمهاى عنايت و لطفت قرار داده، و باران جود و رحمتت را تقاضامندم ...).
و گويا گلهاش مورد قبول و اجابت واقع شده، كه مى گويد:
|
به هر سو بلبلِ بىدل در افغان |
تنعّم در ميان، باد صبا كرد |
|
|
نقابِ گل كشيد و زلفِ سنبل |
گرهْ بندِ قباىِ غنچه وا كرد |
|
در حالى كه بلبل همواره در افغان و ناله بود، باد صبا در ميان گلزار مى گذشت و پرده از رخسار گل مى گشود و غنچههاى پيچيده را باز مى كرد.
كنايه از اينكه: در حالى كه ما مى ناليديم و از روزگار هجران گله و شكايت مىنموديم، نفحات الهى هم در آن وقتِ صبح، حجاب از جمال كثرات بر مىداشت و در اين امر مضايفه نمى نمود؛ لذا مى گويد:
|
غلام همّت آن نازنينم |
كه كارِ خير، بى روى و ريا كرد |
|
|
خوشش بادا نسيمِ صبحگاهى! |
كه دردِ شب نشينان را دوا كرد |
|
من، غلام و چاكر و بنده عنايات پنهانى و ظريف آن محبوبم كه بىپروا پرده از رخسار و جمال خود بركنار نمود و ما را به ديدارش نائل ساخت، و از اين عمل مضايقه ننمود.
الهى! كه هميشه نسيم صبحگاه و نفحات جان فزاى يار، در خوشى باد! كه دردِ