جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣٠ - غزل ٢١٠ سحرم دولت بيدار ببالين آمد
و يا مى خواهد بگويد: اى خواجه! حال كه محبوب، قصد صيد تو را نموده، چرا دست و پا مى زنى؟ خود را آماده صيد او و كشته شدن بنما و بگو:
١٥١٩
«فَقَدْ دَفَعَتْنِى [رَفَعَتْنِى] الْعَوالِمُ إِلَيْكَ.»
[١]: (همانا عالَمها مرا به سوى تو افكنده [ويا: بيرون نموده] است.) به گفته خواجه در جايى:
|
هر آن كو خاطر مجموع و يارِ نازنين دارد |
سعادت همدم او گشت ودولت همقرين دارد |
|
|
جناب عشق را درگه، بسى بالاتر از عقل است |
كسى آن آستان بوسد، كه جان در آستين دارد[٢] |
|
حال:
|
ساقيا! مىبده و غم مخور از دشمن و دوست |
كه به كامِ دل ما، آن بشد و اين آمد |
|
محبوبا! از شراب مشاهدات خود به ما عطا بفرما و مگو: خواجه قابليت آشاميدن آن را ندارد و هنوز سخن از دشمن و دوست مى گويد؛ زيرا دوستى و عشق به تو، براى دشمن جايى نگذاشته؛ كه: «وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ، وَ كَفى بِاللَّهِ وَكِيلًا، ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ»[٣]: (و بر خدا توكّل نما و كارهاى خود را تنها به او واگذار كن، كه خداوند براى كارگذارى و وكالت كافى است؛ خدا در درون هيچ كس، دو دل قرار نداده است.)
|
شادىِ يار پريچهره، بده باده ناب |
كه مى لعل، دواىِ دل غمگين آمد |
|
محبوبا! به شادمانى جمال زيبايت، شراب ناب تجلّيات خود را به ما هديه.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٤، ص ٢١١.
[٣] - احزاب: ٣ و ٤.