جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢ - غزل ١٨٢ دوش آگهى ز يار سفر كرده داد باد
گويا خواجه در گذشته ايّام به ديدارى دست يافته بوده و سپس به هجران مبتلا گشته، مژده وصالى يافته. در اين غزل، اظهار اشتياق به ديدار ديگر نموده و مىگويد:
|
دوش آگهى ز يار سفر كرده داد، باد |
من نيز دل به باد دهم، هرچه باد باد |
|
شب گذشته، نفحات و نسيمهاى قدسى دوست، پيام و مژده ديدارش را به من دادند، و من نيز به اين پيام، دل و عالم مثالى و خيالى خود را به باد خواهم داد.
به گفته خواجه در جايى:
|
مژده وصل تو كو؟ كز سر جان برخيزم |
طاير قدسم و از دام جهان برخيزم |
|
|
به ولاى تو، كه گر بنده خويشم خوانى |
از سر خواجگىِ كون و مكان برخيزم |
|
|
سر و بالا بنمااى بت شيرين حركات! |
كه چو حافظ ز سر جان و جهان برخيزم[١] |
|
و ممكن است معنا اين باشد كه: نفحات الهى، مژده ديدار به من دادند، من نيز توجّه باطنى خود را به اين نفحات خواهم داد و از هرچه پيش آيد، هراسى نخواهم داشت.
|
در چين طرّه تو، دل بىحفاظ من |
هرگز نگفت: مسكن مألوف ياد باد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٨، ص ٣٢٨.