جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٢ - غزل ٢٠٥ سالها دل طلب جام جم از ما ميكرد
پيشگاهش باشيم-؛ كه:
١٤٨٠
«كُلُّ شَىْءٍ خاضِعٌ للَّهِ.»
[١]: (هر چيزى در برابر خدا خاضع است.- نيز:
١٦٤٧
«كُلُّ شَىْءٍ خاشِعٌ لَهُ.»
[٢]: (هر چيزى در برابر او خشوع دارد.)- چاره اى نداريم.
|
بى دلى، در همه احوال خدا با او بود |
او نمى ديدش و از دور خدايا مى كرد |
|
عاشق دلباخته (شايد مراد خود خواجه باشد- در تمنّاىِ دوست، همواره معشوقش با او بود، ولى وى در اثر بىعنايتى به اين معنا و غرق در حجاب تعيّنات بودن، او را در كنار و جداى از خود مى پنداشت و از دور او را مى طلبيد و خدايا مىگفت؛ و حال آنكه، محبوبش با او بود؛ كه:
١٤٨٢
«كَيْفَ تَخْفى وَأَنْتَ الظّاهِرُ؟ أَمْ كَيْفَ تَغيبُ وَأَنْتَ الرَّقيبُ الحاضِرُ؟»
[٣]: (چگونه پنهان باشى، در حالى كه تنها تو ظاهر و پيدايى؟ يا چگونه غايب مى شوى، در صورتى كه تنها تو مراقب و حاضر هستى؟)
|
مشكل خويش، بَرِ پير مغان بردم دوش |
كو به تأييدِ نظر، حلّ معمّا مى كرد |
|
|
ديدمش خرّم و خندان، قدح باده به دست |
واندر آن آينه، صد گونه تماشا مى كرد |
|
|
گفتم: اين جام جهان بين، به تو كِىْ داد، حكيم؟ |
گفت: آن روز، كه اين گنبد مينا مى كرد |
|
شب گذشته، مشكل توحيدى خود را كه سؤال از سرّ توحيدى بود، نزد استاد بيناى خود بردم تا بدانم كه دوست چگونه با همه، و بدون همه است؟ و چگونه مىتوان او را مشاهده كرد؟ كه ناگاه به من خلصه و شهودى دست داد، استاد را خرّم و خندان و به مشاهده جمال محبوب مشغول ديدم و از تجلّيات گوناگون اسمائى و.
[١] - غرر و درر موضوعى، باب الخضوع، ص ٩٠.
[٢] - نهج البلاغة، خطبه ١٠٩، ص ١٥٨.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.