جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٧ - غزل ٢٠٤ ز دل بر آمدم و كار بر نمى آيد
با اين همه، به قول شاعرى:
|
گفته بودم چو بيايى، غمِ دل با تو بگويم |
چه بگويم، كه غم از دل برود، چون تو بيايى |
|
|
فداى دوست نكرديم عمر ومال و دريغ! |
كه كار عشق ز ما، اين قَدَر نمى آيد |
|
خواجه در اين بيت دليل مهجور بودن خود و ديگران را ذكر نموده و مى گويد:
ما مى خواهيم با وجود توجّه به هستى خود و رها نكردن بستگيهاى عالم طبيعت، به دوست تقرّب بجوييم، و بدون مجاهده با مال و نَفْس به او راه يابيم. و اين ممكن نيست؛ كه: «جاهِدُوا بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ»[١] (با مالها و جانهاى خويش مجاهده نماييد.- نيز:
١٤٧٣
«ذَرْوَةُ الغاياتِ لا يَنالُها إلّاذَوُوالتَّهْذيبِ وَالمُجاهَداتِ.»
[٢]: (جز اهل تهذيب و مجاهدههاى بسيار كسى به اوج اهداف نائل نمى شود.).
دريغا كه از عشق محبوب بهره اى آنچنان نگرفتهايم، تا عمر و مال به پايش نثار كنيم!
|
هميشه تيرسحرگاه من خطا نشدى |
كنون چه شد، كه يكى كارگر نمى آيد؟ |
|
همواره دوست را با من وقت سحرگاهان عنايتها بود و به خواسته هايم توجّه مىنمود، نمىدانم چه شده و چه خطايى از من سر زده كه ديگر به دعاهايم توجّهى نمىكند و از غم هجرانم آزاد نمى سازد؟ كه:
١٤٧٤
«إِلهى! كَيْفَ تَطْرُدُ مِسْكيناً إلتَجَأ إِلَيْكَ مِنَ الذُّنُوبِ هارِباً؟ أَمْ كَيْفَ تُخَيِّبُ مُسْتَرْشِداً قَصَدَ إِلى جَنابِكَ ساعِياً [صاقِباً]؟ أَمْ كَيْفَ تَطْرُدُ ظَمآنَ وَرَدَ عَلى [إِلى] حِياضِكَ شارِباً؟ كَلّا، وَحِياضُكَ مُتْرَعَةٌ فى ضَنْكِ المُحُولِ، وَبابُكَ مَفْتُوحٌ لِلطَّلَبِ وَالوُغُولِ، وَأَنْتَ غايَةُ الْسُّئولِ [المَسْؤُولِ] وَنِهايَةُ المَأْمُولِ.»
[٣]: (معبودا! چگونه بيچاره اى را كه گريزان.
[١] - توبه: ٤١.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب جهاد النّفس، ص ٥١.
[٣] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ٢٤٤، از روايت ١١.