جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٤ - غزل ١٩٩ رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند
|
رسيد مژده كه ايّام غم نخواهد ماند |
چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند |
|
از اين بيت معلوم مى شود خواجه پس از فراقِ مكرّر، وصالى داشته، كه مىگويد: چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند.
خلاصه آنكه: اى خواجه! در گذشته، روزگارى را به فراق بسر بردى، وصالت روى داد؛ حال هم كه مژده وصالت دادهاند، به فراق نخواهى ماند
١٤٣٣
«إِلهى! نَفْسٌ أَعْزَزْتَها بِتَوْحيدِكَ، كَيْفَ تُذِلُّها بِمَهانَةِ هِجرانِكَ؟»
[١]: (بار الها! چگونه نَفْسى را كه با توحيدت گرامى داشتى، با پستى هجرانت خوار مى گردانى؟).
در جايى مى گويد:
|
مژده وصل تو كو؟ كز سَرِجان برخيزم |
طاير قدسم و از دام جهان برخيزم |
|
|
گر چه پيرم، تو شبى تنگ در آغوشم گير |
تا سحرگه ز كنار تو جوان برخيزم[٢] |
|
|
من ار چه در نظر يار، خاكسار شدم |
رقيب نيز، چنين محترم نخواهد ماند |
|
محبوبا! اگرچه متابعت از شيطان موجب شد تا از نظر تو بيافتم و شيطان با قدرتى كه براى اغواى من به او داده بودى به آرزوى خود برسد، ولى چنين نيست كه هميشه او را سلطه باشد، و من نزد تو سر افكنده باشم؛ زيرا به مژده وصالت،.
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٨، ص ٣٢٨.