ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٣٠٢ - بيست - من انسانى در مسير تصعيد حيات كمالى احتياج به انبساط و شكوفائى طبيعى دارد
و اخلاقيون در بارهء روح و بدن مطرح نموده و آن دو را روياروى هم قرار مى دهند و سپس بدن را بجهت جسمانى بودنش سفلى طلب و پستىگرا و روح را اعتلاء طلب و كمال جو معرفى مى نمايند ، تقابلى است نابجا و خطا . مانند < شعر > برگشاده روح بالا بالها تن زده اندر زمين چنگالها خواجه مى گريد كه ماند از قافله خندهها دارد از اين ماندن خرش < / شعر > [١] زيرا بدن با قطع نظر از حيات و « من » لاشه ايست بيجان و بىاراده ، نه علوى طلب است و نه سفلىگرا ، بلكه مواديست مانند ديگر مواد عالم طبيعت كه حركت و سكون و هر گونه دگرگونىهائى كه در آنها بوجود بيايد معلول عواملى است كه با آن مواد ارتباط تأثيرى و تفاعلى برقرار مى نمايد .
پس آنچه را كه بايد در برابر روح يا سطح رو به ماوراى طبيعى من قرار داد ، آن سطح من است كه مجاور طبيعت بوده و با يكديگر در حال تأثير و تأثر و تفاعل بسر مى برند . اين سطح من كه آنرا خود طبيعى هم مى توان ناميد ، پستگرا بوده و هيچ مهارى را براى تنظيم غرايز در برابر قوانين بازگو كنندهء واقعيات ، نمى شناسد . بنا بر اين آنچه كه گرايش به پستى دارد و با تصعيد حيات تكاملى تضاد دارد ، من مجاور طبيعت يا خود طبيعى است و اما روح بدانجهت كه طبيعتا گرايش به اعتلا و كمال دارد ، يا با نظر به بيان ديگرى كه مى گويد : روح الهى نفخ شده در وجود انسان مى خواهد من انسانى را به اعتلاء و كمال بكشاند ، لذا آن من مجاور طبيعت با اين روح در دو سمت متضاد حركت مى كنند . حال بر مى گرديم به اصل مسئله كه عبارتست از اين كه من انسانى در مسير تصعيد حيات كمالى احتياج به انبساط و شكوفائى طبيعى دارد . با نظر به آنچه كه در مقدمهء اين مبحث گفتيم ، واضح شد كه اگر روح علوى طلب يا سطح ماوراى طبيعى بمقتضاى ذات خود ، سطح مجاور طبيعت را بدون مهلت
[١] . بنا بر اين كه مقصود از خواجه روح و از خر بدن بوده باشد .