ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٤٣ - هشت - ضرورت محاسبه و موازنهء خويشتن
و مديريتهاى اجتماعى ، ضرورتى است اجتناب ناپذير لذا با كمال اطمينان مى توان گفت : اگر پيشتازان و گردانندگان حيات مادى و روحى انسانها گام مثبتى در اين راه بر ندارند ، كارى در بارهء انسانها انجام ندادهاند . البته ممكن است نتائج شكل حيات اجتماعى انسانها ، خيلى چشمگير بوده باشد ، بطورى كه مثلا بر همهء كيهان بزرگ اطلاع پيدا كند و حتى آن را بتصرف خود در آورد ، ولى هر يك از افراد تشكيل دهندهء اجتماع با داشتن علاقه و اشتياق اصيل به داشتن حيات مستند به من خويش محروم باشند . در اين فرض شناختها و ارادههاى مربوط به محصول و مزايات حيات قابل استناد بهيچ فردى از انسانها نمى باشد . مولوى در بارهء انسانهايى كه از شناختها و ارادههاى لازم و كافى در بارهء خويشتن محرومند و در عين حال با يك من خيالى و تلقينى زندگى مى كنند ، مثالى جالب مى آورد - < شعر > ماند احوالت بدان طرفه مگس كاو همى پنداشت خود را هست كس از خودى سرمست گشته بى شراب ذره اى خود را شمرده آفتاب وصف بازان را شنيده در زمان گفته من عنقاى وقتم بىگمان آن مگس بر برگ كاه و بول خر همچو كشتيبان همى افراشت سر گفت من دريا و كشتى خوانده ام مدتى در فكر اين مى مانده ام اينك اين دريا و اين كشتى و من مرد كشتيبان و اهل رأى و فن بر سر دريا همى راند او عمد مى نمودش اين قدر بيرون ز حد بود بيحد آن چنين نسبت بدو آن نظر كاو بيند آنرا راست ، كو عالمش چندان بود كش بينش است چشم چندين بحر هم چندينش است صاحب تأويل باطن چون مگس و هم او بول خر و تصوير خس گر مگس تأويل بگذارد به راى آن مگس را بخت گرداند هماى آن مگس نبود كش اين عبرت بود روح اونى در خور صورت بود < / شعر > خلاصه ، اگر اين قضيه واقعيت داشته باشد كه انسان داراى حقيقتى بنام