ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٣٠ - آيا اين جهان جايگاه جنگ است و در اين كارزار همواره ضعفا از بين مى روند و انسان نيز از اين قاعده مستثنى نيست
دارد ، بنا بر اين ، ما هم كه جزئى از موجودات همين عالم طبيعت هستيم ، پس بايد يكديگر را بدريم و پاره پاره كنيم و بخوريم خطاى دوم - اين كه اصلا مسئلهء برخورد موجودات در جهان با همديگر و از بين رفتن بعضى از آنها و استمرار وجود بعضى ديگر ، جنگ و پيكار بآن معنى كه در ميان انسانها ديده مى شود نيست . [٢] حتى بعضى از ابيات مولوى كه مى گويد :
< شعر > اين جهان جنگست كل چون بنگرى ذره ذره همچو دين با كافرى آن يكى ذره همى پرد به چپ وان دگر سوى يمين اندر طلب ذره اى بالا و آن ديگر نگون جنگ فعليشان ببين اندر ركون جنگ فعلى هست از جنگ نهان زين تخالف آن تخالف را بدان < / شعر > از ديدگاه مغايرت دو نوع برخورد اجزاى عالم طبيعت با يكديگر و انسانها با همديگر چنانكه توضيح خواهيم داد ، ابهام انگيز است و بايد دقيقا مورد تامل بيشتر قرار بگيرد .
اگر چه مولوى با نظر به ابيات ديگر جان آدمى را از اين جنگ و پيكار بالاتر مى برد و مى گويد :
< شعر > گوهر جان چون وراى فصلها است خوى او اين نيست خوى كبرياست < / شعر > با اين حال كلمهء جنگ و بكار بردن دو اصطلاح دين و كافر در جريان طبيعت مى تواند براى سطحى نگران علت بوجود آمدن دو خطائى كه در بالا متذكر شديم بوده باشد .
[٢] - داستان اين گونه متفكران شبيه به داستان آن معما گو است كه بيك نفر رسيد و گفت : از تو يك سؤال مى كنم اگر پاسخ دادى مى فهمم كه هوش سرشارى دارى . مخاطب گفت : بپرس ، معما گو گفت : آن كدام امام است كه در بصره در بالاى مناره او را اشغال خورد مخاطب گفت : امام نبود . پيغمبر بود بصره نبود ، كنعان بود . بالاى مناره نبود ته چاه بود ، شغال نبود ، گرگ بود ، و نخورد . يعنى حضرت يوسف ( ع ) بود .