ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٣٤٧ - دوم - رابطهء انسان با محيط و اجتماع
اجتماع « همان گمشده ايست كه بشر در امتداد قرون و اعصار طولانى براى پيدا كردن آن ، تفكرات فراوان نموده و مكتبها و ايدئولوژىها بوجود آورده است ، هنوز هم اگر سر و صداى ماشين بگذارد و اشتغالات تخديرى امانش بدهد ، تلاشها و تكاپو خواهد كرد . البته اين كه اين گمشدهء بسيار حياتى كى و چگونه پيدا خواهد گشت اگر از امثال دوركيم بپرسيد خواهند گفت : اصلا ما گمشده اى بنام قانون من يا روح در محيط و اجتماع نداريم ، اين حقيقتى كه نام آن را من ، يا روح گذاشتهايد ، حبابهائى است كه از درياى خود محيط و اجتماع سر مى كشند و هيچ هويت و شخصيتى مستقل در برابر محيط و اجتماع ندارند مسلم است كه براى اثبات اين گونه ادعاها كارى كه ميكنند ، از اجتماع صفرها عدد بوجود مى آورند و نام آن اجتماع را جامعهء انسانى مى نامند يعنى انسانى كه به تنهائى همه چيز دارد ، فقط جنس و فصل و عوارض و مختصات انسانى را ندارد خدا رحمت كند آن پهلوان را كه خالكوب را خواست كه به شانههاى وى شير را با خالكوبى ترسيم نمايد .
< شعر > سوى دلاكى بشد قزوينيى كه كبودم زن بكن شيرينيى گفت چه صورت زنم اى پهلوان گفت برزن صورت شير ژيان طالعم شير است نقش شير زن جهد كن رنگ كبودى سير زن گفت بر چه موضعت صورت زنم گفت بر شانه گهم زن آن رقم تا شود پشتم قوى در رزم و بزم با چنين شير ژيان در عزم جزم چون كه او سوزن فرو كردن گرفت درد آن در شانه گه مسكن گرفت پهلوان در ناله آمد كاى سنى مر مرا كشتى چه صورت مى زنى گفت آخر شير فرمودى مرا گفت از چه عضو كردى ابتدا گفت از دمگاه آغاز يده ام گفت دم بگذار اى دو ديده ام از دم و دمگاه شيرم دم گرفت دمگه او دمگهم محكم گرفت شير بى دم باش گو اى شير ساز كه دلم سستى گرفت از زخم گاز < / شعر >