ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٣٣٥ - يكم - آگاهى والا باين كه انسان جزئى از هستى هدفدار است
< شعر > جان چه باشد با خبر از خير و شر شاد از احسان و گريان از ضرر چون سر و ماهيت جان مخبر است هر كه او آگاه تر با جانتر است اقتضاى جان چو اى دل آگهى است هر كه آگه تر بود جانش قويست روح را تأثير آگاهى بود هر كه را اين بيش اللهى بود خود جهان جان سراسر آگهيست هر كه بيجانست از دانش تهيست < / شعر > شايد مقصود بعضى از حكماء و عرفا از اصطلاحاتى نظير آگاهى به الف اشاره بهمين آگهى بوده باشد كه مى گويند :
< شعر > دل گفت مرا علم لدنى هوس است تعليمم كن اگر ترا دسترس است گفتم كه الف گفت دگر هيچ مگوى در خانه اگر كسست يك حرف بسست < / شعر > منسوب به خيام يا بقول حافظ - < شعر > نيست در لوح دلم جز الف قامت يار چكنم حرف دگر ياد نداد استادم < / شعر > يعنى آگاهى از جان ، من و روح كه خبر از آهنگ بسيار با عظمتى كه در هستى نواخته مى شود مى دهند . آگاهى از اين كه اين جان جزئى از اين آهنگ بسيار با عظمت است چه بداند و چه نداند و چه بخواهد و چه نخواهد ، اولين و آخرين حرف است كه در قانون انسان در رابطه با خويشتن بايد آن را بپذيرد .
پس از اين آگاهى ، علوم و آگاهىهاى ديگر در بارهء با خويشتن در درجهء دوم قرار مى گيرند ، كه ضرورتى در حد ارزش خود را دارند . اين كه مى گوئيم : در درجهء دوم قرار مى گيرند ، نبايد چنين تلقى شود كه آگاهىهاى ديگر داراى اهميت نيستند ، بلكه مقصود اينست كه اگر آگاهى فوق براى كسى وجود نداشته باشد ، انسان هر چه در بارهء خويشتن بداند ، تنها فائده اى كه به انسان خواهد داد اينست كه اين مقدار خواهد فهميد كه مى تواند بخورد و مى تواند بياشامد و مى تواند بخواهد و مى تواند بينديشد ، اما اين كه چه چيز را بايد بخواهد و در بارهء چه چيزى بايد بينديشد بر مبناى ملاك و قانون زير بنائى نبوده و هرگز مربوط به