ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٨١ - شانزده - نخست احساس درد نقص در حيات طبيعى محض ، سپس حركت در مسير تصعيد حيات كمالى
أو ترى المبتلى بألم يمضّ جسده فيبكى رحمة له ، فما صبّرك على دائك و جلَّدك على مصابك و عزّاك عن البكاء على نفسك و هى أعزّ الأنفس عليك [١] ( آيا مى بينى كسى را كه به دردى جانكاه دچار شده است كه بدن او را تباه مى كند ، بجهت دلسوزى به بدن مى گريد ، چه عاملى ترا وادار به تحمل درد و شكيبائى به مصيبت نفست وادار كرده است و از گريه بر خويشتن كه عزيزترين نفسها براى تست تسليت و جلوگيرى مى نمايد ) .
و در جاى ديگر در بيان اين كه اين بيمارى شديدتر از درد بدن است ، چنين مى فرمايد :
و أشدّ من مرض البدن مرض القلب [٢] ( و سختتر از بيمارى بدن بيمارى قلب است ) .
در اينجا دو قضيه داريم : آيا امكان و اشتياق وصول به كمال است كه موجب احساس نقص و درد در موقع محروميت از كمال ميباشد يا درك نقص و درد محروميت از كمال است كه منشأ اشتياق به كمال است قضيهء اول كاملا درست است ، زيرا با اشتياق به كمال پس از احساس امكان وصول به آن ، محروميت از آن موجب درد و احساس نقص است . اما قضيهء دوم - مى توان گفت : اين قضيه هم با نظر به طرز تفكرات سالم و عقل سليم كه محدوديت معلومات و نارسائى هدف گيريها را در زندگى اثبات مى كنند ، بطور اجمال موجب احساس نقص در « آنچه كه بايد باشد » مى گردد ، اگر چه انسان نداند چيست « آنچه كه بايد باشد » اين مطلب با دوام و استمرار تكاپوها و كوششهائى كه بشر در طول تاريخ انجام مى دهد ، با اين كه يا اصلا حقيقت هدفهائى را كه تعقيب مى كند نمى شناسد و يا با آشنائى ناقص در بارهء هدفها و گامهاى بعدى
[١] . ج ١ خطبه ٢٢٣ ص ٣٤٤ .
[٢] . ج ٣ - شماره ٣٨٨ ص ٥٤٤ .