با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٧٤ - از دوم محرم تا بامداد روز عاشورا
گفتند: زمين غاضريه
فرمود: آيا نام ديگرى ندارد؟
گفتند: نينوايش خوانند.
فرمود: آيا نام ديگرى ندارد؟
گفتند: ساحل فرات.
فرمود: آيا نام ديگرى ندارد؟
گفتند: كربلايش خوانند.
در اين هنگام حضرت نفس بلندى كشيد و فرمود: سرزمين اندوه و گرفتارى! سپس فرمود:
«فرود آييد. اينجا، بارانداز ما است. در اينجا خونهاى ما ريخته مىشود؛ به خدا سوگند در اينجا حريم ما شكسته مىشود؛ به خدا سوگند، در اينجا مردان ما كشته مىشوند. به خدا سوگند، در اينجا كودكان ما سر بريده مىشوند. به خدا سوگند، در اينجا قبرهامان زيارت مىشود. جدم رسول خدا (ص) مرا به اين خاك وعده داد و در گفتار او خلاف نيست؛ آنگاه از اسب خويش پايين آمد.» [١]
در روايتى آمده است: سپس حسين (ع) فرمود: نام اين زمين چيست؟ گفتند: كربلا و نينوا- نام روستايى در آنجا-.
حضرت گريست و فرمود: كرب و بلاء (اندوه و گرفتارى)! امّ سلمه به من خبر داد و گفت:
جبرئيل نزد رسول خدا (ص) بود و تو با من بودى. تو گريستى رسول خدا (ص) فرمود: فرزندم را واگذار. من رهايت كردم. حضرت تو را گرفت و بر دامن خود نشاند. آنگاه جبرئيل گفت:
آيا دوستش مىدارى؟ گفت: آرى. گفت: امت تو او را خواهند كشت! و گفت: اگر بخواهيد خاك زمينى را كه در آن كشته مىشود نشانتان مىدهم. گفت: آرى؟ گويد: جبرئيل بال خويش را بر زمين كربلا گسترد و آنجا را به پيامبر (ص) نشان داد. [٢]
هنگامى كه به حسين (ع) گفتند كه اينجا زمين كربلا است، آن را بوييد (در روايتى
[١] مقتل الحسين، ابى مخنف، ص ٧٥- ٧٦.
[٢] تذكرة الخواص، ص ٢٢٥.