با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٦٢ - شهادت عبدالله، طفل شيرخوار حسين(ع)
گفت: عموجان شيرينتر از عسل. حضرت فرمود: آرى به خدا سوگند، عمو به فدايت باد! تو و پسرم عبداللَّه از كسانى هستيد كه پس از مبتلا شدن به بلايى بزرگ، همراه ديگر مردان كشته مىشويد! گفت: عموجان، آيا آن قدر نزديك مىشوند كه به زنان مىرسند؟ و عبداللَّه شيرخواره كشته مىشود؟ فرمود: عمو به فدايت، آنگاه كه سراسر وجودم را عطش فرا گيرد.
عبداللَّه كشته مىشود. من به سوى خيمه مىروم و آب و شير مىطلبم ولى هرگز چيزى نمىيابم. مىگويم: پسرم را نزد من آوريد تا از دهانش بنوشم! كودك را نزد من مىآورند و من خم مىشوم تا از دهانش بنوشم. در همين حال صداى بچه بلند مىشود و فاسقى گلويش را هدف تير قرار مىدهد. من خونش را در كف دست مىگيرم و به آسمان مىريزم و مىگويم:
خدايا براى رضاى تو شكيبايى مىورزم! ...» [١]
نكته شگفتانگيز و تأسف بار در اين روايت اين است: امامى كه در لهيب تشنگى مىگدازد، مىخواهد كه تشنگى اش را از رطوبت دهان عبداللَّه شيرخواره برطرف سازد! نه آنكه طبق نقل مشهور كودك را در برابر دشمن ببرد و براى رفع تشنگىاش از دشمن آب بطلبد.
در تسمية من قتل مع الحسين (ع) آمده است: عبيداللَّه بن الحسين (ع)، كه مادرش رباب دختر امرىء القيس است ... به دست حرملة بن كاهل اسدى والبى كشته شد. امام حسين (ع)، پسرى داشت كه او را آوردند و حضرت در حالى كه نشسته بود او را به دامن گرفت و با آب دهان به او غذا داد؛ و او را عبداللَّه نام نهاد. در همين حال بود كه حرملة بن كاهل اسدى تيرى بر گلوى او نشاند. حسين (ع) خونش را جمع كرد و به هوا پاشيد؛ كه حتى يك قطرهاش هم بر زمين نيفتاد.
فضيل گويد: ابوالورد برايم روايت كرد كه از امام باقر (ع) چنين شنيده است: اگر قطرهاى از آن خون بر زمين مىريخت، به يقين عذاب نازل مىشد.
[١] مدينة المعاجز، ج ٤، ص ٢١٤، شماره ٢٩٥ و به نقل از آن نفس المهموم، ص ٢٣٠- ٢٣١. شيخ قمى مىنويسد: «حسين بن همدان حضينى (خصيبى)، به اسنادش از ابى حمزه ثمالى و سيد بحرانى به طور مرسل از او نقل مىكند ...»