با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٨٦ - فرستادگان عمر سعد نزد امام(ع)
مردم او را از خود راندند و چون از كنار مردم مىگذشت از او روى بر مىگرداندند.
هرگاه وارد مسجد مىشد، مردم بيرون مىرفتند و هر كس او را مىديد، دشنامش مىداد.
او پيوسته در خانهاش ماند تا آنكه كشته شد. [١]
فرستادگان عمر سعد نزد امام (ع)
طبرى گويد: عمر سعد، عزرة بن قيس احمسى [٢] را سوى حسين (ع) فرستاد و گفت:
نزد او برو و بپرس كه براى چه آمده و چه مىخواهد؟ چون عزره از كسانى بود كه به حسين نامه نوشته بود، از رفتن نزد وى شرم كرد.
گويد: اين كار را به سرانى كه به حسين نامه نوشته بودند عرضه كرد و همه دريغ كردند و نپذيرفتند.
گويد: كثير بن عبداللَّه شعبى كه سوارى دلير بود و از هيچ كارى روى گردان نبود، برخاست و گفت: من نزدش مىروم، به خدا سوگند، اگر بخواهى او را غافلگيرانه مىكشم! عمر سعد گفت: نمىخواهم غافلگيرانه كشته شود! پيش او برو و بپرس كه براى چه آمده است؟
گويد: كثير سوى حسين آمد، و ابو ثمامه صائدى [٣] با ديدن وى به آن حضرت گفت:
اى ابا عبداللَّه، خداوند تو را موفق بگرداند، بدترين مردم روى زمين و كسى كه از همه خونآشامتر و در ترور كردن بىباكتر است، نزد تو آمده است! آنگاه در برابرش ايستاد و گفت: شمشيرت را بگذار!
گفت: نه به خدا، اين دون كرامت است. من فرستاده هستم، اگر سخن مرا مىشنويد، پيامى را كه آوردهام ابلاغ مىكنم و اگر نمىشنويد باز مىگردم.
گفت: پس من قبضه شمشيرت را مىگيرم، و تو مقصود خويش را بگوى! گفت: نه به خدا، به آن دست نخواهى زد!
[١] تذكرة الخواص، ص ٢٣٣.
[٢] براى زندگينامه وى ر. ك: جلد دوم همين پژوهش.
[٣] زندگينامه وى در آخر فصل سوم، مقطع وقايع راه از مكه تا كربلا گذشت.