با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٨٤ - دوستى دنيا سرآمد همه گناهان!
عمر سعد گفت: ان شاءاللَّه چنين مىكنم!.
هشام گويد: حديث كرد مرا عوانة بن حكم از عمار بن عبداللَّه بن يسار جهنى، از پدرش كه گفت: بر عمر سعد وارد شدم كه فرمان حركت به سوى حسين يافته بود!
به من گفت: امير به من فرمان داده است كه به سوى حسين حركت كنم؛ و من اين كار را نپذيرفتم.
گفتم: خدايت قرين هدايت بدارد، چنين مكن و سوى او مرو! گويد: من از نزد او رفتم پس شخصى آمد و گفت: اينك عمر سعد مردم را به سوى حسين مىخواند!
گويد: نزد او رفتم و ديدم كه نشسته است؛ چون مرا ديد روى برگرداند؛ و من فهميدم كه او آهنگ حركت دارد. پس بازگشتم!
گويد: آنگاه عمر سعد نزد ابن زياد رفت و گفت: خداوند تو را قرين صلاح بدارد، تو مرا به اين كار گماشتى. برايم فرمان نوشتى و مردم از آن خبر يافتهاند. اگر صلاح مىدانى درباره من چنين مكن و كسان ديگرى از اشراف كوفه را به سوى حسين بفرست كه لياقت و كفايت جنگى آنان از من برتر است و آنگاه چند تن را برايش نام برد.
ابن زياد گفت: نمىخواهد بزرگان كوفه را به من بشناسانى، من در باره كسى كه مىخواهم بفرستم از تو نظر نخواستهام. اگر مىخواهى خود با سپاه ما برو وگرنه فرمان ما را باز پس ده. چون اصرار او را ديد. گفت: من خود مىروم ... [١]
اين چنين بود كه دوستى دنيا چشم بصيرت عمر بن سعد را كور كرد و او را از نظر روحى چنان سست كرد كه قدرت و اراده اتخاذ تصميمى درست كه وى را از عذاب شديد خداوند برهاند، نداشت. با آنكه بسيار وى را نهى كردند و هشدار دادند، ولى او گوش شنوا نداشت.
نقل شده است كه على (ع) به عمر سعد گفت: چه حالى خواهى داشت آن هنگامى كه ميان انتخاب بهشت و دوزخ قرار گيرى و تو دوزخ را اختيار كنى!؟ [٢]
[١] تاريخ الطبرى، ج ٤، ص ٣٠٩- ٣١٠؛ نيز براى تفصيل بيشتر، ر. ك: الفتوح، ج ٥، ص ١٥١- ١٥٣.
[٢] تهذيب الكمال، ج ١٤، ص ٧٤؛ تذكرة الخواص، ص ٢٢٣.